اولین سرباز ارمنی

اولین سرباز ارمنی

اولین سرباز ارمنی

دیگه فضا کاملاً کریسمسی شده بود؛ روی همه کوها پر از برف بود طوری که روز های بدون ابر آزار دهنده و شب‌ها صاف، مهتابی و چشم نواز بود. کم کم آندو باید از مرخصی برمی گشت. آندو اولین سرباز ارمنیم بود؛ از اون سربازا بود که اصلا دوست نداشتم کشته بشه. اگه اجازه می‌داد منتقلش می کردم به عقب ولی احمق نمی‌ذاشت. اندرانیک اولین احمقی بود که روی پیشونیش سوراخ نمی‌دیدم. داستان سوراخ روی پیشونی آدما بر میگرده به یک سال قبل این داستان. اون روزا حالم اصلا خوب نبود. بعد از مدت ها برگشته بودم عقب. برای یه کار اداری فرستاده بودنم تهران . یه روز گرم و به شدت حوصله سر بر بود با یه موضوع حوصله سربر برای من. رفته بودم برای تایید تلفات گردانمون. باید میرفتم چندتا کاغذ مسخره رو با کمترین میل امضا می‌کردم ؛ توی دو نامه متوالی مثل این که تعداد کشته ها با تعداد زخمیا اشتباه شده بود. حالا مرکز فقط می‌خواست بدونه که آیا طبق آخرین آمار ارسالی تعداد کشته ها بیست و پنج نفره یا تعداد زخمیا بیست و پنج نفر… مثل این که برای دوستان پایتخت نشین خیلی مهم شده بود … . واقعا چه فرقی می‌کرد وقتی اون پسرا قرار نبود دیگه به خونه برگردن؛ چه فرقی می‌کرد که تو بدونی دقیقا اونا چند نفرن ؟! این چیزی بود که درست قبل از این که برگه ها رو امضا کنم بلند بلند فکر کردم، اونم درست کنار مسئول سرشماری خط. وقتی یارو پشت میز صدام و شنید بادی به قبقب، زیر ابروهای توو هم رفتش انداخت و گفت :

– معلومه که فرق می‌کنه مرد حسابی!

راوی: حمید محمدی

یادمه با این که همه امضا ها رو زده بودم وانمود کردم دارم برگه ها رو دوباره چک می‌کنم و محکم کاری می‌کنم ؛ سرم و بالا نیاوردم و با خودم گفتم دوس دارم همین الان یه سوراخ توو پیشونی شرط می‌بندم احمقت درست کنم و ببینم واقعا فرق می‌کنه یا مطعنا داری حرف مفت میزنی . سرم و که بالا آوردم توو پیشونیش یه سوراخ دیدم؛ یه سوراخ درست عین همونی که مجتبی نوایی سرباز دوم احمقی که هزار بار بهش گفتم سرت و پایین نگهدار و پایین نگه نداشت …

یه جورایی اسمش بهش می‌اومد. آندرانیک و می‌گم ؛ اوایل فکر می‌کردم چون ارمنیه می تونم بیشتر از بقیه باهاش ارتباط برقرار کنم ولی … ولی یکم زیادی مذهبی بود، کمی هم زیادی عاشق. عاشق دختر عموی مسلمونش بود؛ عموهه تو جوونی تغییر مذهب داده و به خاطر حماقتی به نام مذهب… تازه که اومده بود داغون بود تقریبا حرف نمی‌زد. یه شب با یکی از کتابای سلینجر تو دستم داشتم به نگهبانی ها سرکشی می‌کردم که ازم پرسید این چه کتابیه؛ احمق تا اون شب کتاب نخونده بود؛ بی‌سواد نبود با مدرک دیپلم اومده بود خدمت که خب نسبت به خیلی از سربازام سواد بیشتری داشت. از اون شب کارش شد کتاب گرفتن ازم؛ عاشق سلینجر شد آخه کدوم احمقی عاشقش نمی‌شه . ناتور و یه شبه تموم کرد
روزی که از مرخصی اومد برف می‌اومد ؛ وقتی اومد تو سنگر فرماندهی سرزنده و جوون بود ؛ البته خب سنی نداشت ولی ، چه می‌دونم سرزنده بود .

– خدایا این همه برف و کجا میخوای جا بدی ؟!

– تو که باید خوشحال باشی.

– قربان، این کوها چند ماهی هست تا خرخره از برف سیر شدن .

– با خودت درخت آوردی؟

– یه کوچولوش و قربان .

– خوبه … با روحیه تر از دفعه آخری که دیدمتی ؛ بعید می‌دونم به خاطر مرخصیی که داشتی یا حتی برف شب کریسمس باشه .

– تصمیمم و گرفتم قربان ؛ دینم و عوض می‌کنم.

– چطور شد که بالاخره دست از حماقتت برداشتی؟! آندویی که من می‌شناختم حاظر بود تو آتیش عشق بسوزه ولی دینش و عوض نکنه.

– خب قربان من که واقعا دینم و عوض نمی‌کنم فقط چند تا کلمه رو تکرار می‌کنم.

– آندو … حرفای خودم و به خودم پس نده، چه اتفاقی واسه حماقتت افتاده، برام درمورد اون صحبت کن!

– راستش قربان این دفعه هم که رفتم خونه همه چیز مثل قبل بود. ولی این دفعه چیزی رو دیدم که همیشه می‌دیدم و متوجهش نمی‌شدم ؛ یه شب که مثل هر شب دیر وقت برگشتم خونه و البته بوی سگ سیگار می‌دادم قبل از خواب مثل همیشه خواستم یه سر به برادر کوچیکم بزنم شیش سالشه، اون همیشه خوابه که من میرم بالا سرش ولی اینبار بیدار بود. صدام کرد.

– داداش …

– جانم داداشی؟! آب می‌خوای

– نه دلم واست تنگ شده … فقط بیا اینجا …

بخواب داداشی فردا میام پیشت ، خب .

– نه بیا ، عیبی نداره ، بیا من بدم نمیاد ؛ مثل بابا و مامان ناراحت نمی‌شم . من همیشه دوست دارم بیا پیشم بشین .

مثل الان اشک تو چشام جمع شد. رفتم پیشش و بغلش کردم. قربان همونجا تصمیم گرفتم که به قول شما دست از حماقتم بردارم چون … چون مطمعنم حتی اگه خدا هم ازم ناراحت بشه حداقل یه نفر همیشه دوسم خواهد داشت. قربان حالا می‌فهمم.

– چی رو میفهمی؟

– هیچی قربان،

احترام گذاشت و عقب گرد کرد که بره اما برگشت و بعد از کمی مکث گفت:

– قربان میشه ناتور دشت و دوباره بهم قرص بدین.

– البته. آندرانیک دیگه مرخصی نرفت؛ یه شب سرد و بی سر و صدا گلوش و بریدن. وقتی صبح پیداش کردیم ناتور دشت من تو دستش بود با یه چراغ قوه روشن؛ احمق سر پست ناتور می‌خوند و نور چراغ قوه … اولین سرباز ارمنیم بود که کشته می شد. فک کنم بره جهنم … اگه من جای خدا باشم می‌فرستمش بهشت؛ بچه خوبی بود. ولی من جای خدا نیستم.

به قلم پوریا درآینده

 

 

 

لطفا نظر خودتان را با ما در میان بگذارید
پوریا درآینده
پوریا در آینده هستم؛ متولد فروردین هزار و سیصد و شصت و نه، باریستایی که خوشحالم میتونم تجربیاتم رو در ادبیات مدرن و نوشتن و ساختن کارکترهای پیچیده در عین حال آشنای داستان‌های کوتاه به اشتراک بذارم.

مقالات مرتبط

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

3 × پنج =