بی خدایان

بی خدایان

سعی کرد دست خواهرش را که تازه یاد گرفته بود چگونه راه برود، سفت تر بگیره. نه جوری که دردش بیاد و نه جوری که دست کوچک فرشته زندگی اش از میان انگشتانش سر بخورد.

2 روز بود که چیزی نخورده بود، تمام روزش را برای لقمه نانی برای خواهرش شب می کرد، هنوز به سن تکلیفم نرسیده بود اما از هر بزرگ تری روزه گرفتن را بیشتر بلد بود.

مثل بقیه وقت سحری از خواب بیدار می شد، به جای نون و پنیر و خرما، یک دسته بزرگ روزنامه، که به زحمت در آغوشش جا می شد، در بغل می گرفت و با اندک ناچیزی که می ماند، برای خواهرش یک کیک کوچک می خرید.

راوی: محمد هاشمی (شمع)

صدای اذان ک بلند می شد، به جای پاک کردن رد شیری که باید دور دهانش را پر می کرد، بی صدا و آرام اشک های صورتش را پاک می کرد،آرام، که یک وقت دل کوچک خواهرش نشکند؛ آخر صدای اذان پسرک را یاد مادرش می انداخت، یاد چادر نماز خوشبویش، یاد صدای آرام اقامه خواندش در دل شب که حکم لالایی برای شب های دراز او را داشت.

یاد روزی که آخرین لبخند مادرش را دید، لبخندی که در صورت خواهر کوچکش به یادگار ماند.(مادر بر اثر وضع حمل فوت شد)

بعد از او هم، اعتیاد پدر، نمکی بود بر زخم های پسرک و او دود ماشین ها و آرام گرفتن بر روی سنگ های خشن و نا آرام را به دیدن به زیر کشیده شدن تدریجی اسطوره زندگی اش ترجیح داد.

رد فصول بر پیکرش قابل تشخیص بود، از باران های جان بخش بهار و زمستان، برای لباس هایش وارفتگی؛ و از آفتاب طلایی تابستان و بوم رنگارنگ پاییز هم برای لباس هایش بی رنگی به همراه داشت.

آفتاب كه به ميانه آسمان مي رسيد، روزنامه هايش تمام مي شد.

پيش صاحب كارش مي رفت برای تكه ناني براي خواهرش اما مواظب بود در طول مسير، هيچ وقت از كوچه هايي كه بوي غذاهاي مطبوع و خوشمزه ازشون بلند بود عبورنكند، تا شاهد اشك و لرزش اندام خواهرش نباشد.

اين شرح كوچكي از برنامه زندگي او بود، پسري كه نه يك ماه بلكه تمام 12 ماه زندگيش را با لب تشنه و گرسنه سپری می کرد.

تا آن روز و برخورد، صدایی که در گوش غوغا به پا کرد، مثل صدای ناخنش بر دیوار، وقتی وقتی دنبال راهی برای فرار از آوای کتک خوردن مادرش می گشت؛ آوای وحشتناک ترمز ودستی که از دست خواهرش رها شد.

همه اش برای اینکه تنها دقیقه ای میخواست در تخیلش، باردیگر، در آغوش گرم و مهربان مادر جای بگیرد. اما این آغوش خیابان بود؛ مادر نچسب جدیدش، که اگر برخلاف قوانینش دم میزدی، چراغ قرمز روشن میکرد و با بوق و فحش به استقبالت می آمد و حال ارمغان جدیدش برای او، تصویر یگانه مرواید کوچک زندگیش بر کف خیابان بود، که یاد آور روز های آخر مادر بود.

صورتش بهت زده بود، مغزش هنوز سرعت اتفاق را محاسبه و درک نکرده بود اما جویبار چشمانش بی اختیار جاری بود.

فلاش های گوشی مردم اما سعی میکرد چشمانش را خشک کند اما توانا نبود

مرد و زنی جوان بر بالین خواهرش حلقه زدند، مرد، خواهرش را و زن، پسرک را در آغوش کشید و کم تر از آنی، تختی و پرستار سفید پوشی و دکتر دستکش به دستی و تکرار و تکرار و تکرار، غم و اندوه این فکر که نکند ماجرای مادر تکرار شود، قلب پسرک را همانند گنجشک اسیری که آرزوی رهایی از قفس دارد، به تکاپو در آورده بود.

اما آن زن، چقدر نزدیک و مهربان بود. دستانش را در موهای پسرک فرو می برد و با اشکش اشک می ریخت.

چقدر می گذشت از زمانی که کسی دست بر دستش بگذارد و با غصه اش غصه بخورد.

چیزی نگذشت که فهمید در آغوش ان بانوی مهربان آرام گرفته.

خیلی خوابیده بود، آنقدر که وقتی پلکک هایش را گشود، ملایمی تخت و بوی خوش قرمه سبزی و آوای شیرین خواهرش، از همه طرف به او هجوم آوردند.

خواهرش روی ویلچر بود اما بود، خدا را شکر، بعدها فهمید که بزودی، بازهم میتواند سریع تر از باد بدود.

اما آن زن و شوهر، جویای محل زندگی آنها شده بودند و ضمن رسوا ساختن صاحب کار و ناپدری دروغین آنها و دیگر کودکان خیابان، کارهای قیمومیت و گرفتن بچه ها از قاضی را انجام داده بودند.

ساعتی بعد، صدای اذان آخرین روز ماه رمضان، در خانه پیچید و پسرک با بوسیدن خواهر زیبایش، بر سالها روزه بودنش پایان داد.

حال در آن شهر بی احساس، کی روزه دار بود و کی روزه خوار

کی متشرع بود و کی مفسد

و کی با خدا بود و کی بی خدا….

انتخابش با شما….

به قلم مهدیار مهجوری یزدی

 

 

 

لطفا نظر خودتان را با ما در میان بگذارید
Avatar
دانشجوی حقوق دانشگاه سمنان بزرگ ترین علاقه های زندگیم کتاب خوندن و نوشتن در موضوعات رمان و مذهبی و حقوقی است. هم قلمم و هم نوشتنم رو در سنین کودکی از کانون پرورش فکری کودکان و نوجوان پیدا کردم فلذا ضمن پیشنهاد این مکان به همه عزیزان دست بوس تک تک کارکنان دلسوزش هستم. با ارادت مهدیار مهجوری یزدی

مقالات مرتبط

3 Comments

Avarage Rating:
  • 0 / 10
  • Avatar
    علی , 23 اردیبهشت 00 @ 3:55 ب.ظ

    بسیار عالی

  • Avatar
    عباس هوشنگی , 23 اردیبهشت 00 @ 4:22 ب.ظ

    ماشالله عالی بود ولی خیلی یک ذره ادبیات سخت بود…… من بعد خواندن ۲ بار فهمیدم که چی شده

    • Avatar
      مهدیار مهجوری یزدی , 23 اردیبهشت 00 @ 4:27 ب.ظ

      قربونت برم، منت گذاشتی خوندی داداش
      قول ک نمیدم ولی سعی میکنم بهترش کنم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پنج + 6 =