تصادف (قسمت اول)

تصادف (قسمت اول)

تصادف (قسمت اول)

بر اساس واقعیت

۲۳آبان ۱۳۹۸ بود. هوا سرد و پاییزی. اون شب رفته بودم تولد دوستم و ماشین داداشم دستم بود، موقع برگشتن دیدم که چراغِ گازِ ماشین روشنه خب از اونجا که پمپ گاز، انتهای هفت تیر خلوته بیشتر اوقات، رفتم اون سمت تا ماشین رو گاز بزنم.

توی مسیر برگشت، می‌خواستم از بلوار نماز برم آخه خونه داداشم خیابان امام خمینی بود اما نمی‌دونم چطور شد که اومدم سمت وکیل آباد و خب اول باید می‌رفتم میدون پارک و بعدش هم توی بزرگراه شهید کلانتری رانندگی می‌کردم.

راوی: فروغ رفیعی

مسیر برگشت با سرعت ۴۰ کیلومتر در ساعت، توی لاین راست بلوار وکیل آباد داشتم رانندگی می‌کردم و توی حال خودم بودم. بعد از پل هاشمیه بودم که توی لاین وسط، اگراشتباه نکنم یه سواری هیوندا به رنگ مشکی درحرکت بود، مدل ماشینِ جدید بود و داشتم به چراغ‌های عقبِ ماشین نگاه می‌کردم. آخه معتقدم چراغ‌های ماشین مثل چشم آدم میمونه و می‌تونه به ظاهر ماشین جذابیت ببخشه. شاید ۱ دقیقه هم نشد که هیوندا توی لاین وسطی جلوتر ازماشین من درحال حرکت بود و داشتم می‌دیدمش که یهویی صدای وحشتناکی شنیدم و بعدش درعرض کمتر از 10 ثانیه، دیدم لاستیک عقب سمت چپ هیوندا از آسمون افتاد روی زمین و قِل خورد و رفت. با تعجب، این صحنه رو داشتم نگاه می‌کردم که دیدم اون طرف، توی لاین سرعت یه خودروی ۲۰۶، توی فاصله 2، 3 متری با زمین داره توی هوا چرخ می‌خوره و بعدش با شدت خورد به دیواری که برای ایستگاه قطار شهری وسط بلوار وکیل آباد درست کرده بودن و ازحرکت ایستاد.

تازه فهمیدم چه جوری لاستیک اون هیوندا سر از آسمون درآورده بود، خودروی ۲۰۶ با سرعت زده بود به عقب ماشین هیوندا و به خاطر سرعت بالاش و شدت برخورد، که هیوندا رو هُل داده بود به جلو خودشم توی هوا داشت چرخ می‌خورد.

از اون جایی که سرعتم توی رانندگی کم بود تونستم سریع ماشین رو کناری پارک و خاموش کنم، اول به سمت چپ نگاه کردم و دیدم ماشین‌های دیگه عقب‌تر بودن و ازصحنه‌‌ای که دیده بودن سرعت خودشونو کم کرده بودن و به آرومی به سمت صحنه حادثه رانندگی نگاه می‌کردن، خب امنیت جانی خودم برای رد شدن ازعرض خیابون فراهم بود پس دویدم سمت خودرو ۲۰۶، اولین نفری بودم که رسیدم توی صحنه حادثه و بعد از من خیلی سریع، کلی آدم بالای سر ماشینی بودند که حالا یک طرفش لِه شده بود و با سقف چپه روی زمین فرود اومده بود.

برگشتم پشت سرمو نگاه کردم بلند گفتم: “من دوره‌های امداد گذروندم” و به اولین نفری که نگاهم با نگاهش یکی شد گفتم: “لطفا به اورژانس زنگ بزنید” و یک نفر دیگه رو هم مامور تماس با آتش‌نشانی کردم. حالا باید صحنه رو بیشتر نگاه می‌کردم. دیدم ۲ نفر آقا توی ماشین هستن. سر و گردن راننده که توی دید نبود و ما فقط پاهای اونو می‌دیدیم، اما همسفرش که یه پسر حدودا ۱۷، ۱۸ساله بود کاملا وضعیتش دیده می‌شد که چپه روی صندلی خودش گیر افتاده. هوشیار بود. ازش پرسیدم: “صدای منو می‌شنوی؟ لطفا جواب بده تا صداتو بشنوم.” گفت: “آره.”

– حالت خوبه؟

– آره.

– جاییت صدمه ندیده؟

– نه.

– می‌تونی خودت رو تکون بدی و جا به جا بشی؟

– آره.

همون موقع دیدم چه همه آدم جمع شدن، همه هم درحال حرف زدن با همدیگه.

یکی می‌گه: “وای حتما مُرده” (منظورش راننده بود)

یکی دیگه می‌گه: “بیاین بریم. شاید ماشین آتیش بگیره.”

چندنفری هم چراغ قوه موبایلشون رو روشن کردن تا بتونن صحنه حادثه رو بهتر بازدید کنن!

تا اومدم به مصدوم بگم می‌تونی خودت رو ازماشین بیرون بیاری، دیدم ازشیشه سمت خودش که شکسته بود خمیده خودشو بیرون کشید و با نگرانی و ترسی که از چهره‌ش مشخص بود می‌پرسید: “چی شده؟” هوشیار بود اما آگاه نبود به اتفاقی که افتاده بود.

داشتم صحنه رو نگاه می‌کردم که چیزی خطرساز نباشه اول برای خودم بعد آدم‌هایی که اونجا جمع شده بودن، به همراه مصدومین حادثه، که یه نفر گفت: “بیا برو خانوم اینجا برات اتفاقی نیفته! جای شما نیست اینجا.”

یکی با خنده گفت: “بپا النگوهات نشکنه!”

منم با اعتماد به نفس گفتم: “دوره‌های امداد و نجات گذروندم و شاید بتونم کمکی بکنم.”

همینطور هم داشتم اطراف رو نگاه می‌کردم، یه شیشه آب معدنی یکم اون طرف‌تر از راننده روی زمین افتاده بود. از یه آقا خواستم که اون رو بیاره و بده به مصدوم، که وقتی سر شیشه آب معدنی رو باز کردن گفتن: “این آب نیست خانوم مشروبه.” اون جا فهمیدم که هیچ کدومشون توی حالت طبیعی نبودن و همینم باعث تصادف و مصدوم شدن اون‌ها شده.

پسر خیلی نگران بود و گریه می‌کرد و می‌پرسید چی شده و ازحرف‌هاش معلوم شد که راننده برادر بزرگترشه. بردمش اون سمت ماشین که وضعیت برادرش رو نبینه، که فقط پاهاش از زیر ماشین دیده می‌شد و کنارش نشستم و بهش گفتم: “من دوره‌های امداد گذروندم اجازه بده نبضت رو بگیرم. همین‌طور که داشتم وضعیتش رو چک می‌کردم براش توضیح دادم که: “شما تصادف کردین، گریه نکن خداروشکر حالت خوبه.”

گوشیش رو گرفته بود سمت من و می‌گفت: “تو رو خدا به مامانم زنگ بزنین بگین چی شده”، دستاش می‌لرزید و خیلی ترسیده بود، گفتم: “ببین الان نمی‌شه به مامانت زنگ بزنیم. بهت قول می‌دم اورژانس که اومد، رفتین بیمارستان اونجا بتونی با مامانت حرف بزنی.”

همش می‌پرسید: “داداشم چی شده؟ زنده‌س؟”

گفتم: “هنوز نمی‌دونیم برای داداشت چه اتفاقی افتاده، آروم باش همین جا بشین تا بتونم وضعیت برادرت رو بررسی کنم.”

از یه نفر خواستم بشینه کنارش و نذاره بیاد بالای سر برادرش و چندنفری رفتن براش آب، شکلات یا خوراکی بیارن.

اومدم برگردم سمت راننده که اون همه آدم رو دیدم.

بیشترشون ازروی کنجکاوی و دستپاچه‌گی که نمی‌دونستن چه کاری می‌تونن بکنن بالای پاهای راننده (اخه سرش که دیده نمی‌شد) ایستاده بودن. دیگه داد می‌زدم: “آقا برو کنار واستا، آقا لطفا چراغ ‌قوه گوشیت رو خاموش کن.”

یکی رد شد و پاش رو گذاشت روی دست مصدوم که از زیرماشین بیرون بود. با عصبانیت گفتم: “آقا مراقب باش، اینجا یه آدم روی زمین افتاده.” داد می‌زدم: “لطفا برید عقب. کسایی که می‌تونن کمک کنن با من هماهنگ باشن.”

ناگفته نمونه که همون اول که قرارشد ۲ نفر با اورژانس و آتش‌نشانی تماس بگیرن از یه آقا خواستم که چک کنه ببینه ماشین نشتی یا ریزش بنزین نداشته باشه.

حالا من یه خانوم بین کلی تماشاچیِ شهروندِ آقا موندم، گاهی با داد، گاهی با لطفا، خواهش می‌کنم ازشون می‌خواستم که کمتر فضا رو شلوغ کنن.

حالا نوبت برادر بزرگ‌تر بود که باید براش یه کاری می‌کردم، دو زانو نشستم روی زمین، کنار بدن راننده، از قفسه سینه به بالا، بدن راننده زیر ماشین بود، خودم رو تا جائی که می‌شد خم کرده بودم زیر ماشین تا بتونم دستم رو برسونم به سر و گردن راننده و بتونم هم نبضش رو چک کنم، هم مهره‌های گردنی رو، تا مطمئن بشم دچار ضایعه نخاعی نشده باشه.

دید که نداشتم به سختی و با لمس کردن، دستم به گردنش رسید. خداروشکر نبضش می‌زد بدنش هم گرم بود، وضعیت مهره‌های گردنش هم در سلامت بود.

ادامه دارد…

به قلم فروغ رفیعی

 

 

 

لطفا نظر خودتان را با ما در میان بگذارید
فروغ رفیعی دولت آبادی
سلام به روی ماهتون به چشمون سیاهتون فروغ هستم از خانواده رفیعی ها اصالتا اصفهانی دوس دارم صداپیشه باشم براتون و گهگاهی هم با یه دست نوشته که ازدل برمیاد خاطرساز ذهن سفیدتون بشم.

مقالات مرتبط

6 Comments

Avarage Rating:
  • 0 / 10
  • Avatar
    Akram , 5 آبان 99 @ 11:53 ب.ظ

    خیلی مشتاقم بقیه داستان رو بشنوم،بی صبرانه منتظر ادامه داستان هستم؛

    • Forough
      Forough , 7 آبان 99 @ 5:25 ب.ظ

      مرررسی عزیزم،خوشحال میشم همراهمی

  • Avatar
    مرتضی مسگرانی , 6 آبان 99 @ 0:08 ق.ظ

    قلم زیبایی داری
    عاااالیه
    بهت تبریک میگم
    قول بده وقتی معروف شدی ما رو فراموش نکنی

    اینم بگم تقریبا یک ساعت داشتم توی پیج های مختلف دنبال یه متن خاص یا یک دلنوشته خاص میگشتم تا ذهن خودمو یکم درگیر کنم که خدا تو رو از آسمون فرستاد

    ممنونم از خدا
    همیشه موفق باشی

    • Forough
      Forough , 7 آبان 99 @ 5:27 ب.ظ

      ممنونم ازتعریف قشنگت، چشم حتما😊
      خدا خودش میدونه چجوری حال آدمو خوب کنه

  • Avatar
    amirhossein , 6 آبان 99 @ 9:23 ب.ظ

    چقدر هیجان انگیز بود..!!
    با جزئیاتش نوشته بودی و دقیقا موقع خوندنش خیلی راحت تونستم از هر لحظه یِ اون محیط تصویر ذهنی بگیرم!
    هیجان انگیزترین قسمتش اونجا بود که:
    ترس اون نوجوون 17_۱۸ ساله و حرفی که توو اون لحظها بهش گفتی که:
    وقتی اورژانس اومد و رسیدی بیمارستان میتونی با مامانت صحبت کنی…عالی بود!!!
    تو اون لحظهای پر از ترس ینفر پیدا میشه و بهت میگه تو هنوز زنده ای و امید رابطه برقرار کردن با خونواده رو بهت میده!!
    آدم تو اون لحظه هرچقدر ترس داشته باشه اما این امید به آدم آرامش میده و احساس «امنیت روانی و تنها نبودن» میکنه..!!
    تا اینجاش خیلی جالب بود👍🏼

  • Forough
    Forough , 7 آبان 99 @ 5:29 ب.ظ

    چه همه انرژی مثبت داره پیامت حسین مررررسی
    خدا روشکر که لطفش شامل حال من میشه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

18 − 2 =