تصادف (قسمت دوم)

تصادف (قسمت دوم)

تصادف (قسمت دوم)

بر اساس داستان واقعی

بلندشدم از روی زمین و همچنان همه اون افراد درحال صحبت، خنده، ابراز ناراحتی و تاسف، دادن توصیه‌های پزشکی بودن بالای سرماشینی که چپه روی زمین سقوط کرده و یک نفر هم زیرش گیر افتاده.

به چهره بیشتر اون‌ها نگاه کردم و گفتم می‌خوام چندنفر با من همراه بشن تا بتونیم با کمک همدیگه این آقا رو از زیر ماشین دربیاریم (این رو توی دوام یاد گرفتم که به تنهایی موفقیت حاصل نمی‌شه، همدلی و همکاری چند نفر درجهت خدمت کردن حتما ختم بخیر می‌شه)

راوی: فروغ رفیعی

اول گفتن: “نه، خطرناکه اینکار خانوم نمی‌شه، چه جوری می‌خواین از اون زیر درش بیارین، شما از آشناهاشون هستین؟! بذارین آتش‌نشانی و اورژانس بیان خودشون این کار رو بکنن.” گفتم: “تا اون موقع شاید وضعیت جسمی این آقا بدتر بشه، لطفا کمک کنید تا با هم درش بیاریم.”

دست و پام می‌لرزید استرس داشتم. آخه تا به حال، توی همچین وضعیتی نبودم، می‌ترسیدم نتونم وضعیت رو مدیریت کنم. می‌ترسیدم اشتباه کنم و اشتباه من، اتفاق بدی رو رقم بزنه. اما خب توی آموزش‌های دوام، یاد گرفته بودم که وقتی شرایطِ حادثه رو بررسی کردی و خطری برای خودت و بعد مصدوم وجود نداشت و وضعیت مصدوم قابل ارتقاء بود، جسور و شجاع باش و همه اون چیزی که یاد گرفتی و به قول قدیمی‌ها توی چنته داری رو به کار بگیر و کمک برسون.

مردم، هم ترسیده بودن و هم اینکه نمی‌تونستن اعتماد کنن به اینکه یک زن می‌تونه توی این موقعیت کاری انجام بده؟ یا شاید اینکه اصلا این زن بلده و از این مسائل سر در میاره؟ آخه از حرف‌هایی مثه بپا النگوهات نشکنه، می‌شد فهمید اعتمادشون کمه.

– آقایون ازتون خواهش می‌کنم چند نفر بیان اینجا و کمک کنن. ۳، ۴ نفر می‌خوایم که ماشین رو از روی بدن راننده بلند کنن، ۲نفر رو هم می‌خوایم که همزمان راننده رو از زیرماشین بیرون بیاریم.

بالاخره چند نفر جلو اومدن و حاضر به کمک کردن شدن. یاد تمرین‌های حمل مصدوم با بُرد افتادم که یه نفر رهبر می‌شد و همه با هماهنگی رهبر و شمارشِ اون، مصدوم رو حمل می‌کردیم.

خب اینجا من رهبر بودم و با شمارش ۱ ۲ ۳ من، اون ۳ نفر آقا، ماشین رو بلند کردن و ما هم همزمان در حالیکه بدن راننده رو با دستامون نگه داشته بودیم که روی زمین کشیده نشه، بیرون آوردیم.

حالا می‌تونستم صورت راننده رو ببینم که پر از خون بود و داشت ناله می‌کرد.

هم هیجان داشتم ازکاری که با موفقیت انجام شده بود و هم ترس از دیدن اون همه خون، روی صورتش. حالا بقیه هم، حسی مثه من داشتن؛ هیجان و رضایت ازکمکی که کرده بودن.

– صدای من رو می‌شنوی؟

جواب می‌داد: “اوهوم.”

نمی‌تونست حرف بزنه یا واکنش دیگه‌‌ای غیر از ناله کردن، نشون بده، این یعنی هنوز زنده‌س و امید به زندگیش هست.

با صدای بلند گفتم: “لطفا یه نفر که توی ماشینش یه دستمال تمیز یا دستمال کاغذی داره بیاره اینجا تا جلوی خونریزیش رو بگیرم”.

توی همین فاصله که یه نفر، دستمال بیاره، راننده رو توی حالت ریکاوری گذاشتم و از اون جا که زیر بدنش سنگِ ریز و درشت بود، دنبال یه کاپشن یا کت می‌گشتم که بشه بذارم زیر سرش. همین جوری توی فکر خودم بودم که یه نفر گفت: “خانوم چی می‌خواین؟” گفتم: “یه کاپشن یا لباس که بذارم زیر سرش.” بنده خدا کاپشنش رو در آورد داد بهم.

خب حالا که وضعیت راننده در شرایط بهتری بود، باید صبر می‌کردیم که آمبولانس برسه.

بالای سر راننده نشسته بودم که از بین جمعیت تماشاچی ۲ نفر آقا با لباس شخصی اومدن جلو و گفتن: “ما امدادگریم. برید کنار تا بتونیم مصدوم رو ببینیم.” برای یکنفرشون شرح دادم که چه اتفاقی افتاده و چی کار کردم برای مصدومین.

با استرس به یکی از اون ها گفتم: “ضایعه نخاعی رو چک کردم. خدا رو شکر سالمه. بازم شما چک کنید تا خیالم راحت بشه.” (واقعا ترسناکه توی امدادرسانی باعث آسیب بیشتر به مصدوم بشی)

یکی از اون ها گفت: “دمت گرم خانوم. درست تشخیص دادی خیالت راحت حالش خوبه.”

خدایا شکرت برای اینکه مسیرِ دوام رو توی زندگیم قرار دادی و الان می‌تونم کمک رسان به همشهری‌هام باشم.

همه‌مون دیگه الان فقط یه کار انجام می‌دادیم، اون هم مراقبت از ۲ نفر مصدومِ حادثه بود.

آمبولانس رسید، دیگه خیالم آسوده بود که حرفه‌‌ای‌ها اومدن و نیازی به موندن من نبود، داشتم می‌رفتم سمت ماشینم که یه نفر صدام زد: “خانوم، خانوم، وایستین.” برگشتم به سمت صدا، یه آقا که اونجا تماشاچی بوده، برای دادن شرح حادثه منو داشت نشون می‌داد به یکی از پرسنل اورژانس.

اول خودم رو معرفی کردم به عنوان یه شهروند دوامی و بعد هم شرح حادثه و کارهایی که برای مصدومین انجام شده بود رو توضیح دادم.

خداحافظی کردم از پرسنل اورژانس و رفتم سمت ماشینم، رسیده بودم خونه و داداشم شوکه بود که چرا تمام لباس‌های من، خاکی شده! اول فکرکرد برای خودم اتفاقی افتاده وقتی براش تعریف کردم که امشب به لطف خدا و آموزش‌هایی که توی دوام ثامن دیده بودم تونستم ساعات زندگی یک نفر رو طولانی‌تر کنم، کلی ذوق کرده بود و تشویقم می‌کرد که مسیر دوام رو ادامه بدم و بهم گفت: “باعث افتخاری آبجی!”

به قلم فروغ رفیعی

 

 

 

لطفا نظر خودتان را با ما در میان بگذارید
فروغ رفیعی دولت آبادی
سلام به روی ماهتون به چشمون سیاهتون فروغ هستم از خانواده رفیعی ها اصالتا اصفهانی دوس دارم صداپیشه باشم براتون و گهگاهی هم با یه دست نوشته که ازدل برمیاد خاطرساز ذهن سفیدتون بشم.

مقالات مرتبط

4 Comments

Avarage Rating:
  • 0 / 10
  • Avatar
    amirhossein , 7 آبان 99 @ 6:38 ب.ظ

    هیچ خدمتی بالاتر از خدمت به خلق خدا نیست..!!!
    آدم وقتی به یه گلدون آب میده حس آرامش میکنه، پس ببین نجات دادن جان یک انسان دیگه چه حسی داره!!!
    برای یک انسان خداباور، ابر و باد و مَه و خورشید و فلک همگی دست به دست هم میدن تا اون انسان برای خدمت کردن تو یه لحظه خاص تو یه مکان خاص قرار بگیره که بتونه جونی رو نجات بده و بواسطه حضورش تو اون مکان زندگی ببخشه..!!!
    به قول استاد اُدبِی تو جنگجوی اژدها:
    هیچ چیزی اتفاقی نیست…!!!
    داستان هیجان انگیزی بود، ممنونم بابت نگارشش👍🏼🙏🌹🥀

    • Forough
      Forough , 7 آبان 99 @ 6:58 ب.ظ

      همینطوره، همه ی ما تکه ای از وجود خداییم و اونه که میدونه چه زمانی کجا چجوری تکه ها رو کنار هم بچینه تا پازلی جدید از عشق و قدرتش رو به نمایش بذاره.
      ممنونم که وقت گذاشتی و داستان رو خوندی❤

  • Avatar
    محمد , 9 آبان 99 @ 11:13 ق.ظ

    درود به شرف و انسانیت شما
    هیچ چیز بالاتر از انسانیت نیست

    • Forough
      Forough , 10 آبان 99 @ 8:21 ب.ظ

      ممنونم ازشما
      سپاس که وقتتون رو برای خوندن داستان گذاشتید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

4 − 3 =