تا خودِ صبح داشتم اسم تو را مینوشتم…

تا خودِ صبح داشتم اسم تو را مینوشتم…

تاخودِ صبح داشتم اسم تو را مینوشتم

تاخودِ صبح داشتم اسم تو را مینوشتم،
راستش خودم هم نمیدانم ازاین کار چه انگیزه ای داشتم!
آن قدر این ور و آن ور روی تخت جابجا شده بودم که دیگر کلافه از جابلند شدم،نگاهی به ساعت گوشی انداختم،وای…،ساعت که ۴صبح شده..!
نفهمیدم خودم هم اینهمه مدت چطور گذشت!
کاغذ و خودکار همچنان دردستم بود،خیره شدم به فراوانی اسمت روی همان کاغذ،کل ورق پربود ازنامِ تو!
تو درتو!
درتاریکی نمیدانم چطور نوشته بودم ذره ای هم جایِ خالی نمانده بود رویِ کاغذ!…

گوینده: فرحناز امامیان

حالم بد بود، طوردیگری بد بود!
نوشتن همیشه حالم راخوب میکرد،بلافاصله پشت میزم نشستم وچراغ مطالعه راروشن کردم،دفتر وقلم همیشگی ام رابرداشتم،
با خودم داشتم کلنجار میرفتم تاچیزی بنویسم،
ذهنم پر بود از تصویر تو،
امادست و قلمم خالی از جوهر و مغزم دریغ از واژه ای..‌!
نشد،نمیشد!
چرانمیتوانستم بنویسم؟!
کلافه جلد دفترم را به هم محکم کوبیدم،ازحرص باتمامِ توان کاغذی که مملوٕ از نامت بود را مچاله کردم و پرت کردم از پنجره بیرون!!
حتی به قلمم هم اثرکرده بودی،
نمیتوانستم بنویسم!
به خودم که آمدم دیدم چند دقیقه ایست که خیره شدم به بیرون از پنجره!..
خیره به همان کاغذی که حالا دیگر دور از من بود،همان کاغذی که شاید شده بود پاره ای از وجود من،پارا ای از جان من و گوشه ای از روحم.
بایک حرکت از پنجره اتاق پریدم حیاط!
نمیتوانستم از در خارج شوم،
سروکله بقیه پیدامیشد و سوال های تکراریِ هرشب که چراتاالان بیداری شروع میشد!
دوان دوان رفتم سمت کاغذِ مچاله شده،
برداشتمش،بازکردمش،
باتمام وجود بوسیدمش و به سینه فشردم!!..

سرگردان بودم،عجیب سرگردان،روحم درگیر،وجودم درگیر،همه درگیر تو شده بودند،درگیر خودت،درگیر اسمت،آخ از آن اسم لعنتی ات؛همان یک واژه ی عجیبی که از همان ابتدا در دلم نشست،لانه کرد و انگار که قصد داشت یک عمری را در آنجا سر کند! همان یک کلمه ای که فقط کلمه نبود،انگار که وسعت جهان را در حروفاتش جاداده بودند،انگار که زندگی به کل گنجانده شده بود در آن یک کلمه و زندگی به کل خوابیده بود در همان اسمِ چند حرفی!
باز عادتِ هرشبم زد به سرم،که اگر بیرون از خانه می آمدم،
دلم میخواست چند ساعتی بیرون
بمانم!..
مگر چه چیزی دراین حالت بهترازهوای آزاد بود؟!
خیره شدم به آسمان،فقط یک ستاره میدرخشید،
ماه ها بود هرشب همان ستاره می آمد بالای سرم،
بابقیه ستاره هاهم فرق داشت،
چشمک میزد،حتی رنگش هم متفاوت بود!


مدام باخودم تکرار میکردم که آن ستاره تویی،
امابلافاصله همان تکه متنی که قبلا در کتابی خوانده بودم یادم می آمد:
فکرنکن چون تو آسمون ستاره ای میدرخشه،چشمک میزنه و تکه مالِ توعه!اون ستاره ممکنه مالِ همه باشه و به همه چشمک بزنه!
بی حسی کلِ وجودم را فراگرفت،دست هایم شل شد و پاهایم سست،قلبم سرد شد وَ آه که ذهنم هنوز پر بود از خیالِ تو؛ دوباره آمده بود،خوب میشناخت خانه ابدی اش را،همیشه سر میزد!

دوباره چشمهایت و برق همیشگی شان،
دوباره صدایت و گرمایی که در تار و پودش موج میزد؛ صدایم زدی و نگاهت کردم،گره خورد حالا دوباره چشمهایت به چشمانم!
شاید عین دیوانگی باشد کارهایم،اما
من دیوانه نیستم،عاشقم!
همانجا تمامِ دلتنگی ام را جمع کردم و در آغوشم کشیدم،اوهم مرامحکم تر بغل کرد!
کار همیشگی اش بود!همراهِ همیشگی من!
آن برگه اسمهایت را ،برگه رویایم را محکم دردستم گرفته بودم،به اتاق که رسیدم سریع قایمش کردم!
جایی گذاشتمش که خودم هم ندانم کجاست!
الان خیلی وقت است که نمیدانم کجاست؛
آن برگه را نمیگویم!
اشتباه نکن،من خودِ تورامیگویم!
من نمیدانم تو کجایی!
تکیه داده بودم به پنجره ،هوا سرد شده بود،یکی نبود بگوید چله تابستان چه و هوای سرد چه!
سرم را به شیشه تکیه داده بودم، دلتنگی هم پیشم بود،به او گفتم برو!
نمیرفت که!
وادارم میکرد دوباره اسمت را بنویسم،نمیدانم ازاین کار چه چیزی دستگیرش میشد!
فریاد زدم دیگر کافیست،که ناگهان
سروکله بغض هم پیدا شد،این دیگر چه میخواست؟!
به اوهم گفتم برو،نرفت!
حالا دیگر خودت هم اینجا بودی،چشمهایت به من نگاه میکرد،از دور،اما مدام و مداوم!
همانجا ایستاده بودی،چند قدم از من دورتر،همچنان با دوچشم براقت خیره بودی!
حال عجیبی داشت چشمانت،مثلِ قبلا نبود،این بار عجیب بود و مبهم!
واقعی وانمود میکرد اما،می دانم که فقط یک خیال بود،می دانم که خیال بودند،چشمهایت هم خیال بود،خودت هم!
انگار آن شب هرچه که بود تصویری مبهم بود که فقط به چشم من دیده می شد،فقط!
چشمهایم را به هم مالیدم،بستم و بازشان کردم، ای بارهمه جا تیره شده بود،تاریک و سیاه تر شده بود و سرد و بی روح تر! دیگر توهم نبودی،چشمهایت هم نبود،نبود که باز از آن دور نگاهم کند،نبود که تنها شمعِ جامانده تهِ دلم را روشن نگه دارد.دیگر خیالت نبود،خودت هم نبودی،هیچ چیز ازتو به جا نمانده بود،حتی رویایت!

آه که دیگر رویایت هم از این اتاق پر کشیده بود و فقط از تو گریه برایم باقی بود ..!
گریه سرزده بود،
داشت می آمد پیشم،
باصدایِ آرامی گفت:به من دیگر نگو که بروم! من حالت را خوب میکنم،
باور کن بهتر میشوی!
نگاهم میکرد و انگار که دیگر ریشه کرده بود در وجودم،انگار جا خوش کرده بود و فکری برای رفتن در سرش نبود!حالا دیگر من مانده بودم و این سه یادگاری از تو!
من بودم و گریه ای که حالا دیگر کنارم نشسته بود و تا خودِ صبح با من داشت به اسم هایِ تو نگاه میکرد!
صبح که بیدار شدم،
رفته بود اما،
یادگاری اش روی کاغذ و بالشتِ خیسم هنوز مانده بود!…

به قلم آیسان خاکپور

 

 

 

لطفا نظر خودتان را با ما در میان بگذارید
آیسان خاکپور
شروع نویسندگی برای من از ۵ سالِ پیش هست که با علاقه و اشتیاق فراوان همراه بوده،بیشتر فعالیتم تو حوزه نوشتن دلنوشته هست و در رابطه با شعرهام باید بگم که اکثر شعرهای من در قالب سپید و نو هستن.

مقالات مرتبط

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

هفده + 11 =