داستان کوتاه «توله»

داستان کوتاه «توله»

داستان کوتاه «توله»

سه روز تمام کارم شده بود گوش دادن به موزیک اونم نه هر موزیکی؛ پنج دقیقه و شانزده ثانیه روی تکرار

توی خونه اونقدر گوشش می‌دادم تا خسته میشدم از شنیدنش و پاز و می‌زدم تا برم بیرون. از پله ها پایین که می‌اومدم دوباره پلی می‌شد و دوباره پنج دقیقه و شانزده ثانیه تکراری با طعم توتون.

بیست و هشت سالم بود ولی مثل بچه ای که پولش و گم کرده با سری پایین پیاده رو های اطراف خونه رو می‌چرخیدم؛ نگاهم پایین بود اما همه ناهمواری ها طعنه زنان بالاتر و پایین تر از انتظار بودند. می‌ترسیدم؛ از همه حتی از شاخه های خشک متجاوز به پیاده رو نمیدیدمشون تا به لباسم چنگ‌ میزدن، نمیدیدمشون تا به سرم سقلمه نمی‌زدن آهنگ شروع می‌شد پام گیر می‌کرد به وسطش میرسید شاخه های لخت تو سرم فرو می‌رفت به ته می‌رسید سیگار روشن می‌شد. دستام می‌لرزید تا سیگار تموم می‌شد، شاید از سرمای شاید …

راوی: کامیار ارباب زی

روز سوم چیزی فرق کرد اتفاقی که قلبم و قورت داد، دو لُپی، بعد از اون دیگه ندیدمش؛ انگاری گم شد . موزیک همون موزیک بود هوا همون هوای سرد بود پیاده رو ها همون و خیابون مثل همیشه. سیگار و تو کنجی ایستاده به دور از سوز تموم کردم و از خیابون رد شدم سرعت ماشینا به خاطر موقعیت مکانی کمی زیاد بود هنوز کامل رد نشده بودم که موزیک قبل از شروع دوباره تموم شد و به خاطر خالی بودن ثانیه های پایانی صدایی شنیدم توی هرج و مرج منظم خیابون گم اما رسا، بلند و کوتاه مثل زوزه؛ زوزه ای دل خراش و سگ مانند اما نه سگی بالغ بیشتر توله می‌زد تا … برگشتم که پیداش کنم ندیدم پیدا نبود ، همه جای خیابون و گشتم و نبود، حتی موزیک شروع شد ولی همچنان دنبال توله بودم تا متوجه کم شدن عجیب سرعت ماشینا شدم درست جایی که معمولا سرعت بالایی داشتن اونقدر سرعت بعضی کم می‌شد که فکر می‌کردم الان وایمیستن اما نه، کمی فرمان و میچرخوندن و ادامه می‌دادن. بیشتر دقت کردم تو نور کم گرگ و میش متوجه پلاستیکی تیره شدم که تو باد سرد میرقصید و ماشینا ازش دوری می‌کردن کمی چپ کمی راست کمی در جا اما یه پلاستیک هر چقدر هم بزرگ اینقدر سرعت ماشینا رو کم نمی‌کرد بیشتر دیدم و توله گم شده رو دیدم؛ دست و پا میزد و ماشینا سرعتشون و کم می‌کردن و از کنارش می‌گذشتن نه این که بخوان کمکی کنن حتی به نظر نمی‌رسید سعی داشته باشن آسیب بیشتری بهش نزنن شاید بیشتر به فکر لاستیکای تمیزشون بودن؛ طوری ردش می‌کردن که انگار دست اندازی بیشتر نیست. دست و پا می‌زد و گاهی حتی از بین دو چرخ ردش می‌کردن دست و پا زد و من نگاه کردم و ماشینا ردش کردن تا مرد؛ نمیدونم ، شایدم حوصلش سر رفت چون دیگه دست و پا نزد.

به فکرم زد که کاری کنم شاید فقط می‌رفتم و یکی از پاهای پر تکونش و می‌گرفتم  و می‌کشیدمش گوشه ای تا با خیال راحت حوصلش سر بره ولی نکردم؛ فقط نگاه کردم و نگاه؛ یه جورایی ادای خدا ها رو درآوردم، شاید چون عادت کرده بودم به دیدن دست و پا زدن حالا چه توله سگی روی آسفالت چه یه یارویی تو آینه .

سه روز تمام می‌دونستم باید چیکار کنم حتی این موزیک مسخره می‌گفت ولی گذاشتم تا حوصلم سر بره …

به قلم پوریا درآینده

 

 

 

لطفا نظر خودتان را با ما در میان بگذارید
پوریا درآینده
پوریا در آینده هستم؛ متولد فروردین هزار و سیصد و شصت و نه، باریستایی که خوشحالم میتونم تجربیاتم رو در ادبیات مدرن و نوشتن و ساختن کارکترهای پیچیده در عین حال آشنای داستان‌های کوتاه به اشتراک بذارم.

مقالات مرتبط

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

2 + 7 =