زندانیِ درون

زندانیِ درون

زندانیِ درون

۲ هفته تا روز تولد

داستانی که میخوام براتون تعریف کنم ما رو میبره به بیست و سوم آبان سال ۱۳۹۸.

هر روز داداشم توی خونه میگه آبجی امسال برات یه تولد بگیرم که ااااون سرش ناپیدا باشه هرکدوم ازدوستات رو هرچندتاشون رو که خواستی دعوت کنی و کلی کنار همدیگه کِیف کنین و بهتون خیلی خوش بگذره.

وااای خدا میدونه وقتی این شوق و هیجان داداشم رو می بینم که میخواد برام تولد بگیره قند توو دلم آب میشه.

دارم تصور میکنم تولدم رو که از اول تا آخر با دوستام اون وسط با آهنگ های نوستالژی داریم می رقصیم. چقدر خوش بگذره بهمون.

جونم بگه براتون که حدودا ۲ هفته تا تولدم مونده و با یه عالمه حال خوب چشم انتظاری اون روز رو میکشم تا برسه.

راوی: فروغ رفیعی

خب الان همه تون می دونین تولد در پیش داریم، اونم چه تولدی، بهتون پیشنهاد میکنم از الان به فکر کادو خریدن باشین. و همینطور که توی بازارها هستین و دارین داستانم رو میخونین، بیاین که میخوام ببرمتون به یه بخش دیگه ای از داستان تا به اصل کاری برسیم یعنی ۷ آذر روز تولدم!

شما تا بحال به این فکر کردین آدم روز تولدش کجاست؟ اون روز چجوری میگذره با حال خوب یا بد؟ چه کسایی توی اون روز کنارش هستن و قراره همراهیش کنن؟ این ها سوالاتی هستن که جوابش رو هیچکس نمی دونه چون هیچکس از آینده و اتفاق هاش خبر نداره!

زندان

بچه که بودم فکر میکردم اونائیکه توی زندان هستن آدم های خیلی بَدی هستن، یکم بزرگتر که شدم فهمیدم اونا فقط آدمایی هستن که یه جُرمی مرتکب شدن و مجازات اعمال شون زندان رفتنه و من میتونم دعا کنم و حال خوب براشون بفرستم.

فکر کنم بزرگتر از قبل شده بودم چون فهمیدم حتی میشه برای آزادی خیلی هاشون تلاش کرد، اونا فقط آدمایی هستن که یه جُرمی رو خواسته یا ناخواسته مرتکب شدن و تا ابد که قرار نیست زندانی بمونن، خودِ خدا گفته انسان جایز الخطاست! خودش (خدا) گفته همیشه و در هر حالی بخشنده س!

خدایا مهربونیت رو شکر.

اصلا آدمیزاد تا آخرعمرش توی دنیا، فقط قراره بزرگ بشه و رشد کنه و آزاد باشه از هر زندانی چه زندان درونی چه بیرونی، البته نه فقط بزرگ شدن جسمی بلکه روحی، روانی، عاطفی.

حالا که بزرگ تر شدم میخوام درک شخصی م رو باهاتون درمیون بذارم، قرار نیست خیلی از آدم ها مجرم باشن تا زندانی بشن.

خودم رو میگم اگر ندونم چی هستم؟

کی هستم؟

چرا به وجود اومدم؟

باورم به چیه؟

هیچ هستم یا همه چیزم؟

من خدام یا خدا در منه؟

زندانی افکارم هستم، زندانی بی ایمانی خودم هستم، زندانی ای هستم که برام نیازی به دیوار آجری یا سیمانی نیست، جهل من بلندترین دیوارهای زندانم میشه.

بله من زندانی شدم ۱۰ روز انفرادی (یه اتاق ۲ در ۲ بدون پنجره با یه دستشویی و یه مهتابی خیلی بزرگ روی سقف) زندان من بود ، ۱۰روز هم همین زندان وکیل آباد خودمون.

جسمم اونجا بود اما روحم داشت توی خیابون های مشهد قدم میزد.

آره من ازخیلی قبل تر شاید ۳۰سال زندگیم رو زندانی افکار خودم شده بودم نه زندانی یه چهار دیواری.

خودمم فکرش رو نمیکردم بودن توی زندان وکیل آباد، بشه راه آزادی روح من.

خب براتون گفته بودم این بخش ازداستان رو که بگم می رسیم به اصل کاری یعنی روز تولدم.

شما هم مثه من با اون همه برنامه ریزی و رویا پردازی که از چند هفته قبلتر برای تولدم شده بود میخواین این روز رو با هم جشن بگیریم؟! فکر میکنم تولد هیجان انگیزی بشه، یه روز که پُر از تجربه و امید به زندگی هست.

هفتم آذر ۱۳۹۸

پیام خدا

فروغ جان تولدت مبااااااارک

برام تولد گرفتن اما خونوادم نبودن، دوستام نبودن، من فقط اونها رو ۲ روز بود که می شناختم، اونها یه فروغ دیگه ای بودن در شکل و شمایل متفاوت.

فروغ های در بَند.

چقدر اونروز دلم گرفته بود، دلم برای خونه و مامانم تنگ شده بود!!! برای داداشم، که میدونستم با من چند متر بیشتر فاصله نداره پشت اون دیوار هاست اونم در بَنده.

دلم نمی‌خواست حتی بیدار بشم، صداها رو می‌شنیدم، با هم ریز ریز حرف میزدن درباره فروغ و روز تولدش، می گفتن براش تولد بگیریم، جشن بگیریم که روز تولدش حالش خوب باشه، هِی صدام می زدن پاشو فروغِ تنبل، بیدارشو دیگه چقدر میخوابی بَسه.

ساعت رو نگاه کردم ۱۱:۳۰ بود و این یعنی لِنگ ظهر.

آخه از ۶:۳۰ صبح بیدار باش می زدن و نگهبان شیفت صبح پای بلندگو اعلام می کرد:

“سلام عزیزان صبح تون بخیر، از الان به بعد کسی توی رختخوابش نباشه، تمامی بندها از توی دوربین چک میشن خانومم”، اما خب تمام کسائیکه توی بند ۵ بودن یه اختیاراتی داشتن به نسبت ۴ بند دیگه‌ی بانوان، منم توی بند ۵ بودم.

واقعا حس نداشتم از تختم بیام پایین، نمی‌خواستم چشمام رو باز کنم؛ دوست داشتم فکر کنن من خوابم و تا شب بهم کاری نداشته باشن، یهوو چشمم رو باز کردم که یکی شون دید، گفت ای ناقلا تو که بیداری، بلند گفت فروغ بیداره.

دیگه نمی شد از حرفاشون و نگاهاشون فرار کنم، بلند شدم دست و صورتم رو شستم و بعد ۲سال و نیم که پرهیز چای داشتم دومین چای رو توی روز تولدم خوردم(کلا چای رو از برنامه روزانه ام حذف کرده بودم)

بعد یکی یکی اومدن تولدم رو تبریک گفتن، همه شون می دونستن حالم خوب نیست یجورایی غمگینم.

حوصله حرف زدن نداشتم، اون روزا زندگینامه “لوئی پاستور” رو میخوندم و خیلی برام جذاب بود حتی حوصله اون کتاب رو هم نداشتم.

انگاری تُهی شده بودم از اینکه مامانم رو نداشتم اون روز!!!

خانوم دکتر (یکی از هم بَندی هام) اومد توی اتاق و گفت امروز نهار همه مهمون من هستن، مامان (به کسی که بیشترین زمان رو اونجا گذرونده و با قوانین زندان آشنایی داره) گفت: به چه مناسبتی قراره امروز مهمون شما باشیم؟جواب داد امروز تولد فروغ جانِ منم دوست دارم اینجوری هدیه تولدش رو بدم. خلاصه نهار خیلی بهمون چسبید.

اما من همچنان تا عصر کلافه بودم و دلخور از شرایط م، باز داشتم ناشکری می کردم که دیدم مامان با یه جعبه سفید توی دستش اومد داخل و درحالیکه داشت چادر رنگیش رو از سرش در می آورد صدام کرد گفت فروغ جان! بیا این شیرینی ها رو بچین توی بشقاب اینا شیرینی تولدته.

یکی از بچه ها اومد آروم درِ گوشم گفت: مامان صبح زود به قنادی سفارش شیرینی مخصوص داده برای امروز.

برام شیرینی، میوه، نوشابه، پفک، پاپ کُرن خریده بودن البته چای هم بود(اینا اونجا یعنی یه عالمه خوراکی، خودمونیم خیلی لاکژری بودیم ها)

منم ظهر به تعداد هم اتاقی هام دونات خریده بودم که بشه شیرینی تولدم.

۲نفر از یه بَند دیگه اومده بودن که بهم تولدم رو تبریک بگن، تازه کادو هم بهم دادن.

وقتی همه جمع شدن و برام تولدت مبارک رو خوندن فقط گریه(شکرگذاری) میکردم حااالم بشدت خوب شده بود، انگاری خونوادم کنارم بودن و بهم میگفتن غصه نخوری ها فروغ درست میشه، ما اینجا هم کنارت هستیم و می تونیم برات تولد بگیریم.

بعد ۳۰سال، این تولد خیلی بهم چسبید، به جسمم نه، به فکرم نه، به روحم چسبید.

تولد ۳۱ سالگیم مبااارک

مهم نیست کجا باشی که حال دلت خوب باشه و تولدت رو جشن بگیری، مهم اینه بدونی یکی همیشه حواسش به حال تو هست و جوری برات شرایط رو فراهم میکنه که حتی روز تولدت توی زندان هم حالت خوب بشه.

خدایا دوست دارم عشق جااااااان

هفتم آذر، روز تولدم.

به قلم فروغ رفیعی

 

 

لطفا نظر خودتان را با ما در میان بگذارید
فروغ رفیعی دولت آبادی
سلام به روی ماهتون به چشمون سیاهتون فروغ هستم از خانواده رفیعی ها اصالتا اصفهانی دوس دارم صداپیشه باشم براتون و گهگاهی هم با یه دست نوشته که ازدل برمیاد خاطرساز ذهن سفیدتون بشم.

مقالات مرتبط

8 Comments

Avarage Rating:
  • 0 / 10
  • Avatar
    راضیه , 10 آذر 99 @ 8:00 ب.ظ

    جالب بود نه برای اینکه این اتفاق ها افتاده بودن بخاطر حال خوبی که داشت امیدوارم ادامه داشته باشه

    • Forough
      Forough , 11 آذر 99 @ 12:36 ب.ظ

      الهی حال خوب با اراده خدا توی زندگی همه مون جاری باشه.مرسی راضیه عزیزم که وقت گذاشتی و خوندی💗

  • Avatar
    hb , 10 آذر 99 @ 11:15 ب.ظ

    امیدوارم هیچ وقت توی زندان وجود اسیر نشیم خداقوت بهتون

    • Forough
      Forough , 11 آذر 99 @ 12:37 ب.ظ

      الهی آمین😇
      ممنونم برای وقتی که گذاشتید💗

  • Avatar
    مژگان , 11 آذر 99 @ 0:03 ق.ظ

    فروغ نازنینم، شناختم به تو به چند ساعت هم نمیرسه ولی تو همون دقایق کوتاهی که با تو گذروندم دختری زیبا با قلبی رئوف و روحی بزرگ دیدم، داستانت رو هم خلاصه شنیده بودم ولی اینبار با از اولین سطر تا انتها با تو چند دقیقه ای رو توی زندان گذروندم و در نهایت با گریه تو گریستم… آفرین به تو که در شرایط سخت در مسیر آگاهی رفتی…❤️

    • Forough
      Forough , 11 آذر 99 @ 12:40 ب.ظ

      ممنونم برای تعریف های قشنگی که از من توی ذهنت داری مژگان عزیزم💗این لطف و بزرگی تو رو میرسونه.
      خوشحالم که تونستم احساسم رو برسونم، عزیزدلی
      ممنونم برای وقتی که گذاشتی عزیزم

  • Avatar
    فاطمه حسینی , 11 آذر 99 @ 0:21 ق.ظ

    سلاااام صداااااتون عالی فروغ خانوم.چون تا به حال زندان وتجربه نکردم برام جالب بود که چی شده وچه اتفاقی افتاده خداروشکر که از یه اتفاق بد حال خوب قسمتت شده.⁦❤️⁩

    • Forough
      Forough , 11 آذر 99 @ 11:09 ب.ظ

      مرسی فاطمه عزیزم
      الهی تا همیشه ازادی رو تجربه کنی💗

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دو + چهار =