سفرنامه اربعین حسینی (رسیدن به منزل مقصود)

سفرنامه اربعین حسینی (رسیدن به منزل مقصود)

سفرنامه اربعین حسینی (رسیدن به منزل مقصود)

به علت خستگی فراوان در ستون 860 موکبی که حمام و دستشویی داشت را برای استراحت انتخاب کردیم و وارد سالن شده و محل مناسبی را در نظر گرفتیم. قبل از شلوغی خود را به حمام داغ رسانیدیم و با دوش گرفتن، خستگی راه را نسبتا از تن بیرون کردیم. کم کم زائران فراوانی وارد موکب شدند. تعدادشان از صد نفر تجاوز می‌کرد و متاسفانه اغلبشان سیگار می‌کشیدند. درخواست‌های ما هم، برای نکشیدن سیگار، بی‌فایده بود و هر لحظه بر آلودگی هوا افزوده می‌شد، مضافا اینکه اغلبشان با صدای بلند صحبت می‌کردند. شام را که یک نوع آبگوشت بود در سینی‌های دو نفره خوردیم. با آن وضعیت احساس ناراحتی می‌کردیم و اصلا امکان خوابیدن و استراحت کردن نبود.

راوی: علی اکبر علی آبادی

بالاجبار، ساعت 2 نیمه شب دهم صفر، وسایلمان را جمع و جور کردیم و در تاریکی شب راه افتادیم. هوا نسبتا سرد و جاده خلوت‌تر بود و پذیرایی‌ها هم در دل شب، کمتر. تاریکی شب و خلوت راه، فرصت مناسبی بود تا بهتر بتوانیم با خدایمان نجوا کنیم و به راز و نیاز بپردازیم که این مناجات تا اذان صبح ادامه داشت و در تاریکی شب، حدودا 200 ستون را طی کردیم که با صدای ملکوتی اذان آماده اقامه نماز شدیم..

قرار ما ستون 1400 بود که تقریبا آخر اتوبان مسیر کربلا می‌شد. ستون‌ها را یکی پس از دیگری سپری کردیم و چشمانمان را برای دیدن گل دسته‌های بارگاه ملکوتی سرور و سید و سالار شهیدان، به دور دست‌ها نظاره‌گر بودیم و هر لحظه انتظار وصال یار را می‌کشیدیم. از موکب‌داران، فاصله تا حرم را می‌پرسیدیم که گفته می‌شد فقط 10 کیلومتر دیگر باقی‌مانده است.

از پاهای مجروح درخواست می‌نمودیم که ساعتی دیگر را تحمل کنند و از آخرین رمق‌های ذخیره شده، به عشق رسیدن به کعبه معشوق و دیدن جلوگاه معبود، استفاده می‌کردیم.

چون به مدخل شهر کربلا نزدیک شدیم، سراغ سفارت ایران را می‌گرفتیم، زیرا محل اسکانی که برای ما در نظر گرفته شده بود، خانه‌ای روبه روی سفارت ایران بود. خلاصه به شهر کربلا رسیدیم. خانه‌هایی را می‌دیدیم که درب تمامی آن‌ها باز و برای پذیرایی و رفع حاجت زائرین و تجدید وضو، قابل استفاده‌ی عموم بود. وقتی می‌دیدیم زائران بدون اجازه، وارد منزل آن‌ها می‌شدند و از امکاناتشان استفاده می‌کردند، متعجب می‌شدیم.

کوچه و خیابان را یکی یکی به انتها می‌رسانیدیم که در نهایت حرم تابناک و پرچم سیاه حسینی را بر بالای گنبد طلایی که با تابیدن آفتاب عصرگاهان و پاییزی درخشندگی آن چند برابر شده بود، به تماشا نشستیم. اشک شوق را که مثل باران بهاری از دیده‌ها روان بود، بر رخسارمان مشاهده می‌نمودیم و پیشانی‌هایمان را به رسم تشکر و امتنان از ذات کبریایی خداوند متعال، به خاک ساییدیم و خداوند منان را بر این توفیق سپاس بی‌حد گفتیم.

چاره‌ای نداشتیم جز اینکه بر خلاف حرم، جهت رسیدن به محل قرار و منزل موعود، حرکت کنیم. پس از دقایقی ساختمان مرتفعی را از دور دیدیم که محل اسکان ما بود. از لابه‌لای جمعیت کثیری که مثل سیل در حال تردد بود، عبور کردیم و از دیدن چادرها و خیمه‌ها و منازلی که مشغول تدارک و طبخ غذا و تهیه مایحتاج زائران بودیم تعجب کرده و نیرو می‌گرفتیم. به یاد هجرت رسول خدا (ص) افتادیم که مردم مدینه، چگونه از مهاجرین با روی باز و لب‌هایی خندان پذیرایی می‌کردند.

در منزل مقرر شده، درخواست سکونت نمودیم. صاحب خانه که مشخص بود خیلی درگیر تمشیت امور بود، بعد از احوال‌پرسی از اینکه اتاق‌های منزلشان را سایر زائرین گرفته بودند تاسف خورد و ما را به خیمه و چادر خیلی بزرگی که برای اسکان تقریبا 50 یا 60 نفر در نظر گرفته بود راهنمایی کرد اما ما، چون تجربه‌ی شب‌های قبل را در مورد اسکان دسته‌ جمعی داشتیم، بعد از به یاد آوردن آن فضای آلوده به سیگار و سر و صدای زیاد، از رفتن به خیمه اکراه نمودیم، با مشهد تماس گرفته و آدرس محل جدیدی را برای اسکان گرفتیم.

راهی را که آمده بودیم، برگشتیم و باز خیابان‌ها را یک به یک پیمودیم و مدام سراغ مسجد امام صادق (ع) را می‌گرفتیم. پس از ساعتی پیاده‌روی به پل امام حسین رسیدیم و باز، پرسان پرسان دنبال آدرسی از مسجد امام صادق (ع) می‌گشتیم. آدرس‌های جور واجوری می‌دادند تا اینکه از روی ناراحتی، از دو نفر سرباز که در سر کوچه‌ای نگهبانی می‌دادند آدرس را پرسیدیم و آن‌ها چون ناراحتی ما را دیدند با خنده و با عنوان اینکه: “بیایید بر پشت ما سوار شوید تا شما را به مسجد برسانیم” از خستگی ما کاستند و برای ما چای و شربتی آوردند. بعد از گرفتن خستگی، یکی از آن‌ها همراهمان آمد و مسجد را به ما نشان داد. تشکر کردیم و به ناگاه چهره‌ی با ابهت و بزرگوارانه‌ی سید جلیل القدری را دیدیم که شال سبز عربی بر دوش گذاشته و به انتظار ما ایستاده بود. تا ما را دید، بزرگوارانه پذیرفت و به منزلشان راهنمایی کرد و با عزت و احترام خاصی، از ما استقبال نمود و در منزلشان، اتاقی را که به صورت میهمان‌خانه بود، در اختیار ما گذاشت. پس از خوش‌آمدگوییِ مختصر، جهت آوردن چای، اتاق را ترک کرد و ما هم بر این نعمت خدا را شکر کردیم.

پس از مدت کوتاهی، چون ندای موذن را که مردم را به اقامه نماز مغرب و عشا دعوت می‌نمود، شنیدیم، تجدید وضو کرده و آماده رفتن به مسجد امام صادق شدیم که پس از اقامه نماز، راهی حرم مطهر شدیم و بدین منظور از خیابان علقمه گذشتیم.

در مسیر دو ایستگاه بازرسی بود و فاصله‌ی منزل تا حرم مطهر حضرت ابوالفضل العباس (ع) تقریبا کمتر از یک کیلومتر بود. پس از بازرسی‌های دوگانه، مرقد مطهر حضرت عباس (ع) را مشاهده نمودیم و با عرض ادب و سلام مختصری که دادیم از محضرشان اجازه خواستیم تا اول به زیارت امام و مقتدایشان سرور و سالار شهیدان برویم که مطمئن بودیم این رخصت به ما داده می‌شود.

لذا از طریق بین الحرمین و با وقار تمام و دستی به سینه و چشمی اشکبار و قلبی محزون و دلی آکنده از مهر و محبت و با تنی خسته و پایی مجروح به سوی کعبه موعود و بهشت روی زمین قدم برداشته و با آوایی که از تک تک سلول‌های بدنمان شنیده می‌شد، تسبیح و تحمید و تکبیرگویان، راه رفته و به گونه‌ای که مزاحم سایر ارادتمندان و زائران نشویم، گهگاهی نشسته و با سجده‌های نسبتا طولانی، خداوند منان را شکر گذاری می‌کردیم که توفیق زیارت را به ما عطا نمود.

به قلم محمد رضا تناکی

 

 

 

لطفا نظر خودتان را با ما در میان بگذارید

هدی قاسمیان
هدی قاسمیان هستم. دانشجوی دکترای هوش مصنوعی و رباتیک، نویسنده کتاب یک نفر ایران را با خود برده و برنده لوح تقدیر از جشنواره ی داستان نویسی صادق هدایت. علاوه بر نویسندگی در زمینه گویندگی هم فعالیت دارم. به طور کلی عاشق هنر و ادبیات هستم.

مقالات مرتبط

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شانزده + 6 =