سفرنامه اربعین حسینی (پیاده‌روی)

سفرنامه اربعین حسینی (پیاده‌روی)

سفرنامه اربعین حسینی (پیاده‌روی)

مسیرمان از وسط وادی السلام می‌گذشت و در بدو ورود با خیل زیادی از مشتاقان زیارت مواجه شدیم که همه با اشتیاق خاص و با همراه داشتن مقداری توشه راه و حتی با همراه داشتن زن و فرزندان کوچک خود، در مسیر راه حرکت می‌کردند و حتی بعضی از آن‌ها هم گوسفندانی را که برای قربانی در راه کربلا پرورش داده بودند همراه خود می‌بردند. خیابان‌های خروجی نجف و مسیر آن‌ها با پرچم‌های سیاه و سبز و قرمز که بر روی آن‌ها عبارت یا حسین، یا قمر بنی هاشم و یا ابوالفضل عباس نوشته شده بود و در دو طرف خیابان نصب شده بود، مسیر را کاملا مشخص می‌نمود.

راوی: دانیال راحمی

پذیرایی از راهیان کربلا از همین جا شروع می‌شد. ما را برای صرف چای و شیر و صبحانه با اصرار خاص، دعوت می‌نمودند. این دعوت در جای جای خیابان‌ها و مسیر راه‌ها دیده می‌شد و شور و شعف خاصی را به وجود آورده بود.

در همین مسیر پسرکی به هر کداممان، یک عدد جوراب هدیه نمود و خانمی، تسبیح هدیه می‌داد و کودکی دیگر، به ما دستمال کاغذی تقدیم می‌کرد. دو ساعت و نیم پیاده‌روی کردیم و به ابتدای اتوبان نجف به طرف کربلا رسیدیم. تمام آن‌هایی که از مسیرهای دیگر می‌آمدند، در این جا به هم می‌رسیدند و شاهد خیل عظیمی از راهیان و زائرانی شدیم که از ملیت‌های مختلف و از کشورهای اسلامی و مخصوصا از مردم بصره و شرق کربلا عازم کربلای معلا بودند.

در وسط اتوبان تیرهای برقی با فاصله 50 متری نصب شده بود که به آن عمود می‌گفتند. این تیرها را شماره‌گذاری کرده بودند و ما زمانی به اتوبان رسیدیم که شماره ستون عدد 80 را نشان می‌داد. با دوستان قرار گذاشتیم که در صورتیکه به هر دلیلی از هم جدا شدیم در ستونی که به صد ختم می‌شود بایستیم. هر کسی تسبیحی به دست گرفت و همزمان با پیاده‌روی، با خدای خود زمزمه و مناجات می‌کرد.

ستون‌ها را یکی پس از دیگری پشت سر می‌گذاشتیم که در مسیر متوجه شدیم ساک همسفرمان دچار مشکل شده و قرقره‌هایش کار نمی‌کند. مقداری از راه را به ایشان کمک کرده و ساک را حمل نمودیم که با راهنمایی یکی از همان مردم خوبِ کمک کننده، تصمیم به خرید کالسکه نموده و بعد از پیمودن راه زیادی بالاخره کالسکه‌ای پیدا و خریداری نمودیم. فکر این کار هم، الهامی از طرف خداوند متعال بود. کالسکه، نه تنها بارهای ایشان را حمل می‌نمود، بلکه مقداری از بارهای بقیه همسفران را هم حمل می‌کرد و نسبت به قبل سبک‌تر شدیم.

در مسیر، هر 100 ستون را که طی می‌کردیم، کنار جاده و روی صندلی‌ها و یا مبل‌ها می‌نشستیم و 10 دقیقه استراحت می‌کردیم، چای می‌نوشیدیم و یا اطعامی دریافت کرده و می‌خوردیم. تقریبا به ستون 180 رسیدیم که یکی از موکب‌ها با اصرار ما را به ناهار تعارف نمود و چون نزدیک نماز ظهر هم بود قبول کرده و لوازم و کوله‌پشتی‌ها را پیاده کردیم و به استراحت پرداختیم.

چون کفش‌ها را بیرون آوردیم مشخص شد که پاها ورم کرده و در حالت آبله است.

ناهار که چلو خورشت قیمه یا به گفته‌ی آن‌ها مرق بود، تناول و نماز ظهر و عصر را به جماعت اقامه کردیم و پس از استراحت کوتاهی، کوله‌بار را برداشته و روانه راه شدیم.

در ابتدای حرکت، راه رفتن خیلی مشکل بود، لذا قرار گذاشتیم که هر کس به دلخواه خود حرکت کند و در ستون 300 همدیگر را ملاقات کنیم. راهمان را ادامه دادیم تا بالاخره در ستون 380 برای استراحت موکبی را انتخاب کردیم. میزبانان ما خیلی مهربانانه ما را پذیرش کردند و اتاق نسبتا خلوت و مناسبی را در اختیار ما گذاشتند. بعد از استراحت و اقامه نماز و صرف شام، همان جا خوابیدیم. سحر، طبق معمول برای ادای نوافل بیدار شدیم که متوجه شدیم میزبان ما، قبل از ما بیدار شده و شیر و چایی، برای خیل عظیم راهیان آماده کرده. مردم گروه گروه برای صرف شیر و چای و حلیم یا بلغور مراجعه کردند. تخم مرغ آب پز و پنیر دانمارکی قالبی هم موجود بود کمی شیر و چای نوشیدیم و پنیر و تخم مرغ و نان را ساندویچ نمودیم و به راه افتادیم.

نهم صفر، تقریبا راه شلوغ شده بود. هر کس با ذکر صلوات و دعا با خدایش نجوا می‌کرد. صدای بلندگوها که در سراسر راه و از هر موکب به گوش می‌رسید، نوای “لبیک یا حسین” و نوحه‌خوانی با زبان عربی پخش می‌کرد و گوش‌ها را نوازش می‌داد. چشم‌ها هم به هر طرف که نگاه می‌کرد، مشتاقان و راه‌پیمایان را می‌دید که یا تنها و یا با خانواده، بار و بنه را روی سر گذاشته بودند و یا با کالسکه و ارابه حمل می‌کردند و مشتاقانه به راه ادامه می‌دادند.

در راه، سعی می‌کردیم از آب معدنی که به صورت فراوان وجود داشت استفاده کنیم و هر از چند گاهی هم، از تنقلاتی که همراهمان بود، خودمان و همراهانمان و سایرین را پذیرایی می‌کردیم. البته این تعارفات همگانی بود آنچه بود، فقط و فقط، عشق و علاقه و فداکاری و مهر و محبت و ارادت به امام حسین (ع) و یاران با وفایش بود که جسم و جان زائران و مهاجران و مسافران و موکب داران و پذیرایی کنندگان موج می‌زد. هر کس یه هر طریقی که می‌توانست، ارادت خود را به راهیان و زائران امام حسین (ع) ابراز می‌نمود.

در مسیر، کودکان زیادی بودند که با تعارف دستمال کاغذی، عرق راهیان را خشک می‌کردند و یا نوجوانانی که با اهدای عطر و اسپری زائران را خوشبو می‌کردند و یا مردانی که با قهوه از راهیان پذیرایی می‌کردند. سراسر راه هم پر بود از چادرهایی مملو از خوراکی و اسطبل‌هایی پر از گوسفند و گاو و شتر، آماده برای ذبح. تا چشم کار می‌کرد، دیگ و پاتیل بود که به عشق امام حسین (ع) و یارانش می‌جوشید و می‌غلید. خدا را شاهد می‌گیرم که زبان قاصر است از بیان فداکاری‌هایی که دیده می‌شد و از ارادت‌هایی که عاشقانه و خاضعانه و عارفانه نسبت به زائران امام حسین (ع) انجام می‌شد. اشک شوقی بود که نثار این همه فداکاری و از خود گذشتگی می‌شد.

به قلم محمدرضا تناکی

 

 

 

لطفا نظر خودتان را با ما در میان بگذارید
هدی قاسمیان
هدی قاسمیان هستم. دانشجوی دکترای هوش مصنوعی و رباتیک، نویسنده کتاب یک نفر ایران را با خود برده و برنده لوح تقدیر از جشنواره ی داستان نویسی صادق هدایت. علاوه بر نویسندگی در زمینه گویندگی هم فعالیت دارم. به طور کلی عاشق هنر و ادبیات هستم.

مقالات مرتبط

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پانزده + 18 =