طنز کنکوری

طنز کنکوری

طنز کنکوری

کیا جز اون دسته آدمایی اند که رتبه کنکورشون با شماره تلفن خونشون یک رقم فرق داره، قبل از اینکه من کنکور بدم تنها شخصی که تو فامیل ما کنکور داده بود دختر خالم بود، در ضمن ما اهل تربت حیدریه ایم، اصطلاحا تربتی ایم . خلاصه…

گوینده: محمد هاشمی (شمع)

دختر خالم باستان شناسی تربت قبول شد با رتبه 9865412375

چند سال بعدش من کنکور دادم، من  رشته ارتباطات دانشگاه علامه قبول شدم، با رتبه 704 کنکور و واکنش فامیل……

مامان بزرگم: «مادر کجا قبول شدی چی قبول شدی»

من: «مامان بزرگ رشته ارتباطات قبول شدم»

مامان بزرگ: «ارتباطات؟»

من: «آره»

مامان بزرگ: «چی هست؟  یعنی چی؟»

من: «نمیدونم واقعا چجوری توضیح بدم مامان بزرگ … میدونی… خوب یه جورایی یه رشته رسانه شناسیه»

مامان بزرگ: «یعنی میخوای بازیگر بشی؟ خدا مرگم میخوای مطرب بشی؟»

من: «نه مادر جان مطرب چیه؟ من رسانه شناس میشم»

مادربزرگ: «یعنی کارمند تلوزیون میشی»

من: «حالا نه اینجوری و آره یه جورایی»

مادر بزرگ: «الهی دورت بگرده مادر الهی درد و بلات بخوره تو سره بابا بزرگت»

منم داشتم ذوق مرگ میشدم از خوشحالی تا اینکه مادر بزرگم یک سوال پرسید

مادر بزرگ: «مادر جان شما که رسانه شناسی، چند وقته همین کنترل تلوزیون ما خرابه کار نمیکنه ببین برای چیه»

منم کلی بهم برخورد و گفتم: «مامان بزرگ آخه من که تعمیر کار کنترل نیستم، من رسانه شناسم خودنتون گفتین، مثلا کارمند تلویزیون»

مادربزرگم گفت: «آخ راست میگی مادر جان، ببخشید حالا که شما کارمند تلوزیونی ببین این کانالی که همش سریال داره برای  چی برای تلوزیون ما کار نمیکنه تلوزیون ما خرابه؟»

بابا بزگم از توی آشپزخونه که طبق معمول مشغول چایی دم کردن برای خودش بود صدای خودش رو صاف کرد و گفت: «اون مشکلش از آنتنه»

مادربزرگم با عصبانیت گفت: «ساکت تو از این چیزا چیزی نمیفهمی»

منم که بهم برخورده بود گفتم: «ای وای مامان بزرگ من که کانال یاب نیستم»

مادر بزرگ: «تو که ما رو کشتی مادر، پس تو چکاره ای؟»

من: «مامان بزرگ اگه من کارمند تلوزیون بشم، فیلم و سریال های تلوزیون از زیر دست ما میگذره»

مادر بزرگ: «راست میگی»

من: «بله»

مادر بزرگ: «الهی قربونت بشم مادر»

بعد یه دفعه بدون اینکه بابا بزرگم بفهمه دهنشو اورد کنار گوشم و پرسید: «شما میدونی قسمت بعدی سریال خرم سلطان چی میشه؟»

چهره من وقتی این حرف مامان بزرگمو شنیدم

 

من با تعجب پرسیدم: «مامان بزرگ شما ماهواره نگاه میکنید؟»

مادر بزرگم هم خودش رو به بی اطلاعی زد و گفت: «نه مادر در و همسایه میگن منم دیگه ….»

من: «خوبه خیالم راحت شد، مامان بزرگ نباید نگاه کنید! خوبیت نداره بعدشم اونا منکراتیه ما پخش نمیکنیم»

 مادر بزرگم هم همون چهره بی خبر از همه جاش رو حفظ کرده بود و گفت: «آره مادرجان من که نگاه نمیکنم اصلا نمیدونم سر و تهِ سریال ها چی هست،فقط میخواستم بدونم بالاخره پادشاه ترکیه خرم سلطان رو میگیره یا نه،ولی اشکال نداره…خوب اگه اینا منکراتیه پس چی پخش میکنید؟»

من که واقعا چشم هام از تعجب چهار تا شده بود گفتم: «همین سریال های ایرانی»

مامان بزرگ: «احسنت عزیزم همین ایرانی ها خوبه اونا رو هم من میبینم برای اینکه ببینم دشمن با چه ترفندی میخواد به فرهنگ ما نفوذ کنه»

بابا بزرگم: «دروغ میگه بابا جان از وقتی میره خونه اکرم خانم همسایه، این سریال ها رو نگاه میکنه هی میاد به ما میگه بگو چقدر من و دوست داری بگو چقدر عاشقمی، یک بار گفتم زن حیا کن، چی میگی گفت تو یکی دیگه رو دوست داری میخوای به من خیانت کنی گفتم حاج خانم خیانت باز چه صیغه ای زد زیر گریه بلند بلند داد میزد  که :

«ای خدا شوهرم داره میگه صیغه ایه رفتی زن صیغه ای…»»

دیگه مامان بزرگم یه چشم قره رفت و بابا بزرگم ساکت شد

بعد مامان بزرگم گفت: «مادر جان گفت سریال ایرانی از زیر دست شما رد میشه »

گفتم: «بله»

مامان بزرگ: «پس این بازیگرا که میخوان فیلم بازی کنن باید از شما اجازه بگیرن؟»

خندیدم گفتم:«یه جورایی»

گفت: «پس مادر شما چجوری اجازه دادی به این دختره ستایش با 50 شصت سال سنش اینجوری شبیه دخرای 18 ساله خودشو آرایش کنه، همون عینکی که توی فصل دو زده بود رو هم برداشت»

گفتم: «مامان بزرگ 50 شصت سالش که نیست نقشش در اون سنه در ضمن اسمش ستایش نیست اسمش سرکار خانم نرگس محمدیه، بعدشم من شنیدم بخاطر دلایل شخصی و خانوادگی بوده»

مامان بزرگ: «چشمم روشن تو سن اون رو از کجا میدونی؟ اسم کوچیکش رو از کجا بلدی؟ از روابط خانوادگی و شخصی اون از کجا خبر داری؟»

بابا بزگم زد سر شانم گفت: «بابا جان اگه زن میخوای بگو خودمون برات آستین بالا بزنیم این کار چیه باز آخر عاقبت نداره، بعدشم درست نیست یه دختر جوون برای اینکه بیاد تو یه فیلم بازی کنه بیاد از شما اجازه بگیره»

دیدم دیگه بحث با مامان بزگ و بابا بزرگ فایده ای نداره کم کم دست و پای خودم رو جمع کردم و رفتم خونه خالم .

با خودم گفتم تنها جایی که شاید من و رتبه من و رشته من و دانشگاه من و متوجه بشن خونه خالمه چون دختر خالم کنکور داده.

دختر خالم الان عروس شده، یه دختر بچه داره و یه شوهره  رسما بی سواد فقط تنها سوادی که داره کلاه گذاشتن سر مردمه، اینقدر تو این کار حرفه ایه که حتی خودشم باورش نمیشه داره کار اشتباهی میکنه، تالار عروسی داره خودش هم گروه کنسرته، هم آشپزه، هم مجلس گرم کنه، هم پرسنل پذیرایی، تنها چیزی هم که خیلی خوب به دختر چهار سالش یاد داده رقصیدنه، که تو هر جمعی هم که میره باید به همه ثابت کنه دختر من خیلی خوب میرقصه.

رفتم اونجا هم خالم بود هم دخترش هم دامادش

خالم گفت: ((به به محمد جان خوش اومدی مبارک باشه دانشگاه)) خلاصه با همه احوال پرسی کردیم و رفتیم نشستیم ناگفته نمونه فکر نکنید که من از اون نویسنده هایی ام که تخیلش مثبت  پنج هزاره، میفهمم که با این سرعت نمیشه از خونه مادربزرگ بری خونه خاله ولی این رو یادتون باشه که در درجه اول ممکنه آقای ارباب زی من رو به خاطر زیاد شدن متن از سایت بنداره بیرون، چون بر عکس صدای مخملی و چهره معصومش اخلاق خوبی نداره و بشدت آدم نا ……

اینم چهره آقای ارباب زی وقتی این قسمت از متن منو دید

دوستان دیگه برداشت با شما ما زیر تیغ سانسوریم

در درجه دوم اینکه ما تو فامیل رسم داریم یا دختر به کسی نمیدیم یا اگه بدیم داماد حق نداره دختر رو از کوچه ای که خونه  مادرش  اونجاست خارج کنه، چه قبل از عروسی، چه در دوران عقد و چه بعد از عروسی.

این به این معناست که اوج محبت عشق و علاقه ای که بین دختر و پسر در دوران عقد در خانواده ما میگذره اینه که

مادرِدختر، روزی نیم ساعت اجازه میده در حضور پدرِدختر، دختر و پسر رو به روی هم بشینن و درباره آینده شون با هم حرف بزنن، اون هم آینده شغلی و تحصیلی.

 بعد از عروسی هم که خونه هاشون خیلی به هم نزدیکه، و خوب چون علاوه بر اینکه این رسم سالیان ساله در خانواده ما رواج داره و از طرفی مادر بزرگ من یازده تا دختر و یک پسر داره تقریبا شهر تربت یعنی شهر ما، کلا دور همیم.

داشتم میگفتم، خونه خالم بودم، خالم پرسید: «محمد جان کجا قبول شده بودی؟» منم صدامو کلفت کردم خیلی با غرور گفتم : «تهران قبول شدم، دانشگاه علامه»

داماد خالم گفت: «محمد چقدر جنتلمن شدی، صدا کلفت شدی»

تا این و گفت دخترش پرید وسط مجلس میرقصید  و میخوند آقامون  جنتلمنه ….

دیگه نگم تا کجا های شعر و بلد بود، داماد خالم هم که تا این دختر زشتش میرقصه با دو تا باند بزرگ که تو خونه دارند آهنگ میزاره خودش هم شروع میکنه رقصیدن و بخش جذاب قضیه اینجاست که اگر اسم کار هایی رو که میکنه فنون رزمی بزاریم، منطقی تره تا رقص،  وقتی هم بلند میشه چون میدونه من کمرم رو عمل کردم و نمیتوتنم برقصم(به دلایلی که درباره جناب ارباب زی توضیح دادم خیلی مجال نیست درباره عمل کمرم  صحبت کنم) هی میاد جلو من عشوه میاد که واقعا نمیفهمم قصدش از این کار چیه؟

این مرد بنظرم بعد از کینگ کنگ،بزرگترین و درشت هیکل ترین موجود جهان محسوب میشه.

در حین رقص،  زانوش خورد تو دهن دخترش، در اوج بی خیالی دخترش رو با دست بغل کرد در حین رقص بالا پایین مینداخت.

 سمیرا (دختر دختر خالم رو میگم) در حالت نیمه هشیار بود، من شوکه شده بودم، چون اولش فکر کردم چیزی نشده، چون پشت سمیرا به من بود، چه در حین رقص و چه در زمانی که باباش بغلش کرده بود، بعد اما تا بلند شدم برم تو آشپز خونه از صورت کبود سمیرا تا دو تا دندون کوچیکی که روی زمین افتاده بود، فهمیدم اوضاع وخیمه، دویدم رفتم تو اتاق.

 خالم و دختر خالم در حین رقصیدن هادی داماد خالم، به واسطه علاقه شدیدی که به صدا و حرکات هادی داشتند به اتاق نقل مکان کرده بودند، به خالم خیلی با عجله گفتم چی شده، یعنی اصلا رعایت حالشون رو نکردم و بی واسطه به خاطر اضطرابی که داشتم گفتم: «خاله! خاله!  سمیرا دهنش پر از خون شده نفسش بالا نمیاد هادی آقا هم داره هنوز باهاش میرقصه»  دختر خالم که اونجا بود هم فهمید .

با خودم گفتم ای وای الان سکته میکنن، خیلی با آرامش گفتند: «هیچیش نمیشه دختر باید مستقل بار بیاد ولی حالا باشه چون بالاخره دختره دیگه و احساسیه، الان میایم» بعد یه دفعه دختر خالم گفت:« نه مامان من نمیام نمیخوام بچم به من وابسته بشه» بالاخره بعد از کلی بحث و جدل درباره اصول تربیتی بچه و اصرار من اومدند.

حالا شما فکر کنید من چجوری زنده موندم تو این خانواده.

وقتی اومدند احساس کردم الان زنگ  میزنن اورژانس ولی دیدم که خالم نوه اش رو بغل کرد، شیر آب رو باز کرد و سر سمیرا رو گرفت زیر شیر آب. گفتم: «خاله داری چکار میکنی؟» گفت: «میخوام نفسش بالا بیاد» منم ترس و اضطراب تمام وجودم رو فرا گرفته بود هادی آقا داماد خالم، هنوز داشت وسط خونه میرقصید. گفتم خاله آب شش که نداره بتونه زیر آب نفس بکشه.

دیدم هادی اومد نزدیک ظرفشویی آشپز خانه همزمان که داشت میرقصید میگفت:« سمیرا بابا آقامون چیه؟ ….»

و بعد از چند ثانیه مکث، سمیرا که تقریبا قبض روح شده بود به هوش اومد و با یک صدای خسته و دهنی پر خون مثل حالت کسی که رو به موته گفت: «جنتلمنه»

حرفی ندارم

 

منم گریه ام گرفته بود خالم خندید گفت:« شما دهه هفتادی ها چرا اینجوری اید؟»

دختر خالم که ناسلامتی مامان بچه بود سرش تو گوشی بود گفتم: « دختر خاله تو رو خدا بیا کمک» گفت: «اون چیزی نیست، خودش خوب میشه، دیدی خودش گفت جنتلمنه، حرف زد دیگه، یعنی حالش خوبه»

سرتون رو درد نیارم چند ساعت از این قضیه گذشت سمیرا حالش بهتر شد وخوابید با دو تا دندون شکسته و نفسی که هنوز یکی درمیون میومد و میرفت، سیم باند هم خراب شد که هادی آقا نسشت.

من که هنوز تو شوک سمیرا بودم یه دفعه خالم بهم گفت: « محمد از دانشگاه چه خبر؟»

دختر خالم گفت: «محمد تو که درس هات خوب بود چرا شهر خودمون قبول نشدی؟»

خالم بهش چشمک زد زیر لب بهش گفت: « ساکت! شاید رتبه اش رو خراب کرده که نتونسته دانشگاه تربت قبول بشه، مجبور شده  دانشگاه علامه  تهران رو انتخاب کنه»  هادی آقا گفت: «محمد جان چقدر بهت حقوق میدن؟»

گفتم: «مگه دانشگاه حقوق میدن؟»

گفت: «یعنی استخدام نشدی»

گفتم: «نه! مگه دانشگاه استخدام میکنه؟»

دخترخالم گفت:«بله که استخدام میکنه من خودم الان ماهی 5 میلیون حقوق میگیرم از روز اول هم استخدام دانشگاه بودم تو رشته باستان شناسی»

گفتم: «نه والله به ما که چیزی نمیدن»

دامادمون یک پوز خندی زدو گفت: « اشکال نداره»

من که دیگه باورم نمیشد از این حجم از سردرگمی و بی اطلاعی دختر خاله ای که خودش کنکور داده بود، کم کم زحمت رو از خونه خالم کم کردم.

از شوخی که بگذریم من اعتقاد دارم که نه داشگاه نه رشته و نه رتبه کنکور تعیین کننده سرنوشته بلکه تلاش، علاقه و استعداد خود انسان تعیین کننده است، مثل من و دختر خالم  که اون الان تو یکی از بهترین موزه های تهران مشغول فعالیته، و من دارم برای سایت جناب ارباب زی متن مینویسم.

به قلم محمد هاشمی (شمع)

 

 

 

لطفا نظر خودتان را با ما در میان بگذارید
محمد هاشمی
نفر اول مسابقات سخنوری ملی رسا، گرفتار عشق کارگردانی و نویسندگی و گویندگی و به تبع عاشق محمد حسین مهدویان، بهرام توکلی و مرحوم چنگیز جلیل وند

مقالات مرتبط

2 Comments

Avarage Rating:
  • 0 / 10
  • Avatar
    علی , 23 فروردین 00 @ 4:13 ب.ظ

    برچی خودت تربتی جا مزنی یره

    • Avatar
      محمد , 26 فروردین 00 @ 1:30 ب.ظ

      افتخار مایه تربتی بِشِم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دو + یک =