قلمی از محمد «گندمی که نخورد»

قلمی از محمد «گندمی که نخورد»

قلمی از محمد «گندمی که نخورد»

هنگامی که بغض میخندیدم

و آن هنگام که خنده میگرییدم

و آن هنگام که سکوت را فریاد میزدم

و فریاد خاموشی را بلند بلند سر میدادم

و آستین تقیه را فرو میکردم بر دهان حقیقت تا صدای گریه هایش را احدی نشنود

گوینده: محمد هاشمی

دست، لگد،دیوار،در

و آن هنگام که در کوچه ای اواسط ظهر ماه خسوف کرد

و آن هنگام که میخ سقوط کرد

نفس هایی میان نطفه غروب کرد

و آن هنگام که شب طلوع کرد

و حوایی که میان خاک هبوط کرد به جرم گندمی که نخورد

و آن هنگام که غربت تو چهره غم را چروک کرد

تازه فهمیدم دلیل تلخی و شوری آب را

الا ای چاه بر من ببخشا

الا ای چاه اشک های علی را بر فاطمه ببخشا

محمد هاشمی (شمع) معین نایبی(حرمان)

همسِر

چه شرم آور است وقتی مرا همسر شهید می نامند

حتی تنی که بار ها در کوره زخم حرارت یافته بود و با خون غسل می شد

تنی که هزار بار آهنگرانه  تر از کاوه بود

تحمل سری با آن عظمت را نداشت

پس چگونه مرا همتای سری  میدانند که سِرّ الهی را میدانست

بی ادبی است که از رگ های تو جوابی بخواهم وقتی که

وقتی که سکوت تو قرن ها زیبا تر از کلام من است

چرا صبحی که سر پلک های تو را دیدم دهان مرا ندوختی

که اکنون مجبور نباشم با بوسیدن رگ هایت آن ها را ساکت کنم

کسی که از تو خبری بشنود محال است که بتواند سخنی بگوید

مگر من که آنقدر کر بودم که هنوز می شنوم

و چشمی که تیر خورده مژگان تو باشد محال است که دیگر ببیند

مگر من که آنقدر کور بودم که هنوز میبینم

مشق شب

تیشه عشق بر رگ های گردن تو هزار بار فرهادی تر از کندن کوه است

وقت فواره خون است

وقت چیدن گل

چرا از پشت سر؟

گل که پشت و رو ندارد !

گلی که آنقدر مست تازیانه اسب ها

نیزه ها

و شمشیر ها است

که دیگر پشت و رو ندارد

بگویم لاله؟

پیشتر ها گفته اند

بگویم ماه؟ بگویم سرو؟

یا من دیر شاعر شده ام

یا تو بیش از حد زیبایی

تو آن بزرگترین هرمی که فرعون تخیل هم نتوان ساخت

مور چه می داند که بر دیواره اهرام میگذرد یا بر خشتی خام

کلاس اول درس تو

عین شین قاف

زمزمه الفبای اسارت من  محبت تو

حد میزنند مرا

چه کنم دهان مرا بو میکشند

باده دوستت دارم حتی دهان بد بوی مرا معطر میکند

دوستت دارم نه به اندازه صبر های زینبی و تشنگی های اصغری

دوستت دارم تو را به اندازه عطر اشک های مادرم

تو را دوست دارم به اندازه گرمای روضه ات

دیگر نمیتوانم بغضم را در این کلمات پنهان کنم

روضه باز قتلگاه

الف شین کاف

مشق بی وقفه امشب است

” دلتنگم”

سلام عزیزم نمیدانی چقدر منتظرت هستم

اشک هایم در دوری تو قابل شمردن نیست  چرا از من روی بر میگردانی چه وقت ها بدون اینکه متوجه من بشوی در حال نگاه کردن به تو بودم و تو بدون توجه به اشک های من به فکر خودت و کار های خودت بودی

نمی خواهی در طول روز حتی یک دقیقه به من فکر کنی

باور کن حتی این که به من فکر میکنی عشق من را به تو زیاد تر میکند

من که خیلی به تو فکر میکنم خیلی در نبودنت اشک می ریزم

هر روز هر هفته هر سال

چرا صدای دوستت دارم های من را نمی شنوی

من همیشه برای تو دعا میکنم

با اینکه بدون من گاهی اوقات احساس شادی میکنی اما من و خوشی بدون تو ای دلبندم هیچ وقت رابطه خوبی نداشته ایم

هیچ وقت برای من کهنه نشدی هیچ وقت از تو نا امید نشدم

عزیزم دلبندم برای من خیلی سخت است که نمیتوانم با تو سخن بگویم

اما قسم میخورم

از همه کسانی که تا به حال به تو گفته اند دوستت دام تو را بیشتر دوست دارم از همه کسانی که به تو گفته اند چقدر زیبایی از نظر من زیبا تری

میدانم خسته ای میدانم سختی میکشی  میدانم گریه میکنی

میدانم………. از همه اش خبر دارم

چرا به سوی من نمی آیی تا سر بر شانه ام بگذاری و گریه کنی و درد دلت را بگویی

اشک های تو مرا عذاب میدهد من با مریضی تو مریض میشوم و با غم تو غمگین

هیچ کس تا به حال به اندازه که من تو را دوست داشتم دوست نداشته

دلم برایت تنگ شده  همین حالا مرا صدا کن تا تو را در آغوش بکشم

عاشق و دلداده تو مهدی فاطمه

به قلم محمد هاشمی (شمع)

 

 

 

لطفا نظر خودتان را با ما در میان بگذارید
محمد هاشمی
نفر اول مسابقات سخنوری ملی رسا، گرفتار عشق کارگردانی و نویسندگی و گویندگی و به تبع عاشق محمد حسین مهدویان، بهرام توکلی و مرحوم چنگیز جلیل وند

مقالات مرتبط

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شانزده − یک =