مجموعه داستان “مجسمه متحرک”

مجموعه داستان “مجسمه متحرک”

مجموعه داستان “مجسمه متحرک”

مجسمه‌ی متحرک، عنوان کتابی از “احمد عربلو”ست. این کتاب برای اولین بار در سال 1368 منتشر شد. انتشارات برگ، این کتاب را در 11000 تیراژ به چاپ رساند. در آن زمان، قیمت این کتاب 210 ریال بوده است، یعنی تنها 21 تومان. پشت کتاب، نوشته شده: برای جوانان! جالب است که در آن زمان، گویا گاها رنجِ سنیِ مخاطبین نیز، رو و یا پشت جلد ذکر می‌شده!

مجسمه‌ی متحرک، مجموعه‌ای از پنج داستان کوتاه است. در جلوی مجموعه داستان، دقیقا روی جلد، توی پرانتز نوشته شده (طنز). شاید با دیدن این کلمه، شما به عنوان یک مخاطب، انتظار داشته باشید که در حینِ خواندن این کتاب، مدام بخندید. اما اشتباه نکنید. این کتاب، در داستان‌های خود سعی دارد درونمایه‌ای نسبتا طنز و یا شاید بتوان گفت نامتعارف ارائه دهد، مواردی که یا اصلا فکرش را هم نمی‌شود کرد و یا آن قدر دمِ دستی است که استفاده از آن‌ها، برای مخاطب عجیب باشد. شاید بهتر باشد حتی از “طنز تلخ” در برخی از داستان‌ها، غفلت نکنیم. درونمایه‌هایی که در مقاله‌های آتی، یک به یک، به آن‌ها اشاره خواهد شد.

احمد عربلو

این کتاب 61 صفحه دارد و همانطور که از تعداد داستان‌ها معلوم است، برخلاف اینکه داستان کوتاه، تا حد ممکن باید موجز باشد، اما اگر خواننده‌ی این داستان‌ها باشید، درخواهید یافت که این مورد در هیچکدام از داستان‌ها رعایت نشده. برای مثال داستانی که در 10 صفحه به تحریر درآمده، می‌توانست در دو و یا سه صفحه حرفش را بزند، علاوه بر اینکه با کوتاه‌تر کردنِ داستان، جذابیت و کشش می‌تواند افزایش یابد و همچنین، به اصطلاح عامیانه، حوصله سر بر نباشد. البته از حق نگذریم، نوشتن داستان، آن هم از نوع کوتاهش، کار بسیار دشواریست و هر چه جلوتر می‌رویم، بیشتر با چهارچوب و قالب‌های صحیح و راه‌های نفوذ آن در دل مخاطب، آشنا می‌شویم. بنابراین نوشتن این اثر، آن هم چیزی حدود 30 سال پیش، نشاندهنده‌ی جرات و جسارت و علم خوب نویسنده برای نوشتن داستان کوتاه است و نباید به دلیل چنین نکاتی بر نویسندگان گذشته، خورده گرفت.

در این مجموعه، پنج داستان کوتاه عبارتند از: تهدید سرگروهبان، عموجان ول کن نبود!، مجسمه‌ی متحرک، گزارش یک قتل، افسانه‌ی خوشبختی.

در داستان اول، راوی اول شخصی است که از تهدیدهای زجرآور و بی‌وقفه‌ی سرگروهبانش در پادگان می‌گوید. گروهبانی که فکر می‌کند عالم فی الدهر است و روی دستش کسی نیست. او می‌اندیشد که کسی نمی‌تواند سرش کلاه بگذارد و با کتک و ناسزا، کارش را پیش می‌برد. قضیه به همین منوال پیش می‌رود تا اینکه راوی، همان سرباز احمدیِ داستان، به ساده‌ترین شکل ممکن، کار خود را پیش می‌برد و کلک خود را، سرِ این سرگروهبان، پیاده می‌کند. تهدید سرگروهبان برخلاف برداشت طنزی که دارد، نام طنازی ندارد. بلکه اسم زمخت آن، مخاطب را برای یک داستان سرد و بی روح آماده می‌کند.

داستان دوم، عمو جان ول کن نبود! است. نام این داستان، می‌تواند تا حدی، میزان بار طنز داستان را به دوش بکشد. عمو جانِ راوی، فردی است که اغلب، صدایش را بیخ گلویش می‌اندازد و با حرارت مشغول صحبت کردن می‌شود. او استعداد عجیبی در این کار دارد و مستقیم و غیرمستقیم تمام حرف‌هایش به شجاعت‌ها و زیرکی‌های خودش ختم می‌شود. این وسط مسط‌ها هم شاید صدای تصدیقِ پدر راوی، یعنی برادرِ عمو جان، به گوش برسد. حال، عمو جان مهمانِ خانه‎ ی راوی شده است. راوی هم پسرکی است که تمام حرف‌های عمو جان را باور کرده و به این شیر ژیان ایمان آورده. اما چه اتفاقاتی در پسِ دزدی از این خانه در شب میهمانی می‌افتد و عمو جان چطور با چنین حادثه‌ای برخورد می‌کند؟!

داستان سوم اما، نامش “مجسمه‌ی متحرک” است. همان نامی که احمد عربلو برای عنوان و نام کلِ کتاب خود در نظر گرفته است. این داستان از تمام داستان‌های کتاب، طنازتر شروع می‌شود. وقتی که نویسنده شروع به روایت می‌کند و می‌نویسد: “دلم می‌خواهد یک نصیحت برادرانه به شما بکنم. البته به شرطی که خوب به آن توجه کنید. بله، می‌خواهم بگویم که اگر خدای ناکرده یک روز قسمتتان شد و به کشور آمریکا، مهد تمدن غرب، مشرف شدید و در یکی از خیابان‌ها، ناگهان مردی شما را صدا زد و گفت: “آهای آقا! لطفا یک لحظه بایستید، کارتان دارم.” شما هیچوقت نایستید. فهمیدید؟ به هیچ وجه. حتی اگر یارو میلیاردها دلار زیر پایتان ریخت، شما نباید اعتنا کنید. راهتان را بکشید و بروید. می‌دانید چرا؟”

خب به نظر می‌رسد تا همینجا کافی باشد و بتوان حدس زد که چقدر راوی هنرمندانه توانسته است مخاطب را درگیر کند و با خود بکشاند. تکنیکِ بسیار بسیار حائز اهمیتی در نویسندگی که در آستانه یعنی شروع داستان، به آن نیاز داریم و به آن تعلیق می‌گویند.

داستان بعدی اما، نامی جنایی دارد: گزارش یک قتل. شاید اصلا به ذهن هم خطور نکند که چطور گزارش یک قتل می‌تواند درونمایه‌ی طنز داشته باشد اما نویسنده بسیار هنرمندانه کارش را پیش برده و به هدفش رسیده. هدف از خلق این داستان، شاید چیزی جز نقد به دهان‌بینیِ آدم‌ها نباشد.

و داستان آخر، افسانه‌ی خوشبختی است که در نوع خود، داستانی متفاوت از سایر داستان‌هاست و همانطور که از اسمش برمی‌آید شبیه افسانه‌هاست. اما به شخصه اگه می‌خواستم برای این داستان، نامی انتخاب کنم قطعا نامش را “افسانه‌ی بدبختی” می‌گذاشتم. با ما همراه باشید تا متوجه شوید چطور افسانه‌ای که خوشبختی نام دارد می‌تواند اوج بدبختی شود!

ما در مقالات بعدی، داستان صوتی کامل و نقد هر داستان را به شما ارائه خواهیم داد.

به قلم سیده هدی قاسمیان

 

ویدئو معرفی این کتاب :

گوینده : سیده هدی قاسمیان

 

لطفا نظر خودتان را با ما در میان بگذارید
هدی قاسمیان
هدی قاسمیان هستم. دانشجوی دکترای هوش مصنوعی و رباتیک، نویسنده کتاب یک نفر ایران را با خود برده و برنده لوح تقدیر از جشنواره ی داستان نویسی صادق هدایت. علاوه بر نویسندگی در زمینه گویندگی هم فعالیت دارم. به طور کلی عاشق هنر و ادبیات هستم.

مقالات مرتبط

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

3 × دو =