مجموعه شعری از سدنا

مجموعه شعری از سدنا

مجموعه شعری از سدنا

قسمت اول:

شاپرک جانم..آه که چراحال چنین دیر آمدی؟
من به دنبال بی سرو سامانی ام!تو از حال من و این روزگار یوسف فروشی باخبری؟
اگر میدانستی خب…..مرازودتر میابیدی!
من از حال و روز سرنوشت خود نیز،باخبر نیستم!
بال هایت را بگشای….در قعر تلاطم موج های طوفانی چشمانم/دراین اقیانوسی که چنین مواج گشته…مبادا خود را غرق سازی!
تو را در پی سختی ها و فرسودگی های وجودم می فرستم….
اینگونه قلم در دست گرفته و نام تورا برروی کاغذ،می فشارم و از عمق وجودم تورا می خوانم!
حکاکی شده است گویی،این فغان های خفته گشته در قعر آنسوی شعله های برافراشته ی دلم!

گوینده: ریحانه طالبی

تا کی سخن با درو دیوار کند این بغض نهفته؟
تا چند خواهی مرا بی نوازش هایت به خواب بسپاری؟
در تمام سال های عمرم،سهم من از دامان پر مهر ماه و ستاره های چیده شده بر پراکندگی آسمان…. تنها و تنها…شب های بی سحر بود!
و من نمی دانم در آن اعماق دیدگانم، چه چیزی دارد تاوان پس می دهد که اینگونه دیدگانم را سیاه کرده!
شاپرک جانم….. من صبورانه و بی قرار منتظر دیدار دوباره بابال هایت هستم!
تو خود،خوب میدانی که تورا،به دنبال دلایل آشفتگی غم هایم میفرستم!
چرا که خود هرگز….توانایی شناخت آن دنیای دیگر وجودم را نداشته ام!
و اما درباره بازار یوسف فروشی این روز ها!
خیلی وقت است که دل آرام نیست!
مادرانه هایی در این روزگار و دل تنگ پدران!
در این برده بازاری که اشکال شیطان طرد و محو گشته در میان مشاغل آتش.‌…پیداست!
نگاه هایی هراسان….در پی نوری یا…..
خشکیده های چشمه اشک ناامیدی،که ناامیدانه و هراسان راهی را طلب میکنند!
دراین چاه عمیق که شور است چشمه اش…..
که خورشید جایی ندارد دراین اثنای تاریک!
جاده ای پرپیچ و خم که راه زندگانیست گویی!
و هر قوطه که در باد مشکلات دنیا میخوریم،زندگی را دشوار تر خواهد کرد!
شاپرک جانم،میدانی….به راستی که زندگی آدمیانه دروغین و امکان ناپذیر است….دراین دنیا!

شاپرک جانم.

قسمت دوم:

و من با خود گفتم،حال که تو را تا به اینجا خوانده ام،بگذار به دور از احاطه نگاه ها،سفرهء دلم را بگشایم.
محبت،مرحمی بر زخم تنهایی:
شاپرک،میدانی….سیاهیست و شب های تاریک!
اما گویی دوباره،چشم هایم بی فروغی را خریدارند!
من همان دم از فرط تنهایی،فقط دستهایم را داشتم تا خودم،خودم را در آغوش کشم.
شاپرک،میشود کمی بال بزنی آنطرف تر؟
بال هایت،راه عبور نور را دریغ کرده است!
و تو خوب میدانی که در این شوره زار عمیق و تاریک گشته،دراین چاه روشنایی ای ندارم!
شاپرک،بافته های سفید گشته روی سرم را میبینی؟
نظرت است بنشینی؟ تا برایت بگویم چرا شب تار موهایم دگر سیاه نیست!
آنموقع که گفتم،سیاهیست و شب تاریک،اما سیاهیه زیاد هم فکر کنم مورا سفید کند!
در این اثنای تاریک و وهم آور دنیا،آرامگهی نبود بر جان من!
و چه دردناک است،انتظار دستی که برروی گیسوانم کشیده شود!
هنوز،شب ها رخت آسمان بر دلم سیاهی انداخته و سیاهی مردمک چشمانم،انعکاس ستارگان نورافکن را در آن اواسط اسمان را دوست دارند!
کاش محبت مرهمی برزخمانم شود اما چشکانم هنوزبر فراق یاری خشکیده شده اند و دگر بال های روحم توان پرواز ندارند!
گویی خشکسالی امده بر روحم.
شاپرک جانم،چه سخت است و بسی دردناک،بی کسی در عوق خلوت وجودت!
کاش دراین خلوت،محبت مرهمی بر زخم تنهایی شود!

قسمت سوم:
سکوت یا فریاد!

شاپرک،من نمیدانستم سکوت و فریاد هم میتوانند عاشق شوند!
سالهاست،دردست اندو زندگی ها کرده ام!
روز ها را میگذراندیم،و با غم و اندوه نفسی تازه میکردیم!
سرو هارا مینگریستیم!
پاییز ها را میگذراندیم و بهار ها را آغاز میکردیم.
هرگاه دلم سیه را بر خود میبست،غم را همدم خود میدانست!
ناله های دلم فغان میگشت و اشک از چشمه های ناامیدم، به ناگاه میچکید.
چشم هایم طوفان میگشت و فریادم دست محبت گذارده و قلبم را از چنگ سکوت می رهاند!
اما افسوس از آنکه به ناگاه در عشق سکوت،دردی سر خورده بر جان فریادم انداخت و از آن پس من دگر صدای فریادم را نشنیدم!
به فریادم گفتم:
شما مگر به هم کاری هم دارید؟
تو فریاد هستی و او سکوت!
فریاد در صورتم خشم زد و گفت:از صبح دیگر خویش،هیچکس خبر ندارد!
اما…این عشق است که هم بودنش میکشد و هم نبودنش!
من تورا از بغض نجاتت میدادم،اما حالا که عاشق گشته ام،بخاطر عشق من،سکوت کن و فریاد نزن!
سکوتم را غمگین مکن!
حال تو مرا بخاطر عشق وجودم،نجات ده!
و شاپرک،من دیگر بخاطر همین است که نه بغض میکنم و نه فریاد میزنم!

قسمت چهارم:
نجوای نبودنش!

شاپرکم چرا بال های خودرا گشاده ای؟
شاپرک حال که با خود می اندیشم،پستی ما انسان ها پایان ندارد!
شاپرک میدانی،حال که من در اینجا گیر افتاده ام،زندگی ام مانند ترک هایی از فیلم از جلوی چشمانم عبور میکند!
آن لحظه ای دلم خزان میشود که با خود می اندیشم که من فقط یکبار عمر میکنم و چه بسا انسانی که از حال من بی خبر است جلوی چشمانم نقش میبندد!
شمعی بود که آتش بر جانم انداخت و تیشه ای بود که بر ریشه ام خورد.
هرشب بایادش،هزاران سال عمر میکردم.
می مردم و باز صبح،دوباره متولد میگشتم!!
هنوز که هنوز است،روح نوزاد گونه ام،صبح ها بالبخند بر میخیزد و فکر میکند که کسی بر فراق وجودش نشسته و منتظر صبح بخیری از جانب من است!
اما باز هم نجوای نبودنش…..مرا دار میزند و عمر هزارساله ام دوباره آغاز میشود!
شاپرک میدانی…..صدایش هنوز در سرم بایگانی است و اما دیگر بر سر قبر احساساتمان اشک نمیریزم!
بیا…..ببین،بهت گفتم که یکی بافته هایم سفید گشته!
اما یکی را سیاهی سفید کرد و آن دیگری را نجوای نبودنش!
اما من دیگر تن به پای دار رفتن نمیدهم!
دیگر میخواهم روحم را از خردسالی نجات دهم!
خلاصه که در آن زمان ها…تاریکی بود و رعب!
شاید هم رقت انگیز!
زندگیم را میگویم!
کامم مدام تلخی را حس میکرد و گویی که در کما فرو رفته بودم!
و شاپرک هرگاه بر دلم هوای صدایش افتاد….با خود تکرار میکنم:
به خدا پناه میبرم از شر چشمان حریصت…..
که مرا مدام به جنون کشید….
که جنونت بر خورشیدم گذر کرد….
که گذر روشنی را از دیوار خانه ام صلب کردی!

قسمت پنجم……..
ماه باشم!

شاپرک….حال که سیاهی را کنار زده ام…..کاش ماه باشم!به دور از احاطه هزاران نگاه……
سپید و آرام خفته در خلوت خویش!
پل نگاهی شوم میان نگاه هزاران عاشق….به معشوق خویش؛
شاید اگر من ماه باشم،زودتر به هنگام شب،جای خودرا به خورشید دهم! تا شب غمگین گشته ها کوتاه تر شود!
یاهم که……نمیدانم!
خلاصه که دلم کمی دور گشتن میخواهد از این آدم های کینه توز و بهانه جو!
بیا باهم ازاین جا دور شویم!
تو یک روز……در کنار ساحل برایم او باش!
آخ که نمیدانی شاپرک،چقدر دلم میخواهد مثل آن سال ها به دریا بروم!
دستم را بگیرد…..
تا باهم به درون آب برویم
تا باهم از خنکای آب قهقهه بزنیم!
مرا به دریا ببرد….تا باری دیگر صدف ها و حلزون های بزرگ و کوچک را جمع کنم و مانند بچه ها از صدای تق و توق آنها هنگامی که درون مشتم بر هم میخورند….کیف کنم و ذوق بزنم!
مهم نیست حتی اگر زمستان باشد!
زمستان که دیگر از این چاه عمیق سرد تر نیست!
ولش کن!
فقط من و تو ماندیم!
پس همان ماه میشوم……
درون آب دریا میتابم…….

به قلم سدنا یزدی

 

 

لطفا نظر خودتان را با ما در میان بگذارید
سدنا یزدی
سدنایزدی هستم؛ قلمم را از کودکی یافتم. از آثارم در حال حاضر آوای تنها ترین وال و خیال کهشکان هستند. عضو نویسنده های نوظهور حوزه مشق. نقش قلمم را از ذهنم میگیرم :)

مقالات مرتبط

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شانزده + 12 =