معنای زندگی

معنای زندگی

معنای زندگی

صبح از خواب بیدار می‌شویم، زندگی را می‌گذرانیم و شب می‌خوابیم، و همین‌ را برای سال‌ها تکرار می‌کنیم تا عمرمان به آخرش برسد و بی‌ثمر این دنیا را پشت سر می‌گذاریم.

پیشنهاد می‌کنم در هنگام خواندن این مقاله به موسیقی زیر نیز گوش دهید 🙂

ColdWorld – The Wind And The Leaves

همواره من در تمام مراحل زندگی‌ام در عجب زندگی بودم، این که «ما چه هستیم؟ کجا هستیم؟ و این که چرا در چنین مکانی قرار داریم؟» در حقیقت این سؤالات کل ذهن مرا به خودش مشغول می‌ساخت تا آنکه روزی دست از فکر کردن کشیدم! اینگونه بود که به زندگی گذراندن عادت کردم و همه چیز در عالم برایم تکراری بود و چشمانم هیچ دیدِ جدیدی نسبت به اتفاقات و ماهیت‌ها نداشت.

من، به عادتِ فکری از این دنیا و انسان بودنم رسیده بودم، که سم کشنده‌ای برای انسان بودن است.

در واقع اکثریت انسان‌های کنونی به همه چیز عادت دارند؛ بعد از دوران کودکی که عرصه کشف کنجکاوانه‌ی این دنیاست، دیگر هیچ احساس کنجکاوی در انسان‌های بالغ نمی‌‌توان مشاهده نمود. رنگ‌های وهم‌انگیز غروب خورشید، پرواز پرندگان در آسمان، حرکت ماشین‌های خیابان‌گرد، ساختمان‌های سر به فلک کشیده و یا رفتگری که زمینه را با جاروی عظیمش می‌روبد در نظرمان بی‌معنی و تکراری اند. به دیدن همه این‌ها ما عادت کرده‌ایم.

انسانِ عادت‌ها جایگاه خود را زیر سؤال نمی‌برد و چیزهایی که می‌بیند را مورد پرسش قرار نمی‌دهد، چرا که از تغییر هراس دارد، از شکستن عادت‌های خویش می‌ترسد و ناشناخته‌های این دنیا بیشتر از هر چیز لرزه بر تن این انسان می‌اندازد و سؤال، ذاتش ایجاد ناشناخته‌هاست و پاسخ، گشتن و به شناخت رسیدن است تا تاریکی را کنار بزند و ابهامات را برطرف نماید. اما ما یا همان انسان‌های عادت، از تاریکی و ناشناخته‌ها هراس داریم.

انسانِ عادت‌ها حاضر نیست که به دنبال حقایق اصلی و پایه زندگی خود باشد.

بزرگترین حقیقت گمشده هر انسانی معنای زندگی حقیقی اوست که نیاز به کشف شدن دارد و نه ساختن!

هر آنچه که ما برای زندگانی بدان نیاز داریم، در درون ماست و فقط نیاز است توجهی ببیند و کشف گردد تا به شکوفایی برسد. البته شکوفایی در فصل پاییز و در خواب ریشه‌ها ثمری ندارد، بلکه در بیداری ریشه است که درخت به شکوفایی می‌رسد و ثمری می‌دهد. پس نیاز است که ما ریشه‌ها را بیدار سازیم تا بتوانیم به کشف حقایق زندگی خود برسیم و هیچ کشفی، بدون سؤال، به جواب نرسیده و هویدا نگردیده.

سؤالاتی که بتوانند به ما در امر یافتن حقایق خود کمک کنند بسیار کلیشه‌ای هستند و همه ما آن‌ها را می‌دانیم اما اصل و سخترین قسمتش یافتن پاسخ‌هاست که نیاز به زمان، تجربه، صبر و تأمل عمیق و گسترده دارد. گاهی ممکن است جواب‌ها خود را از ما پنهان کنند تا در زمان مناسب که آمادگی‌اش را داریم، خود را نمایان سازند و این آمادگی یافتن، همان افزایش ظرفیت‌های انسان است.

هر که بامش بیش، برفش بیشتر.

ظرفیت، حکایت همین ضرب‌المثل است و مراد از افزایش ظرفیت همان وسعت روح است. روح در مقایسه با جسم و ذهن، جایگاه، توان و قدرتی بسیار بالاتر دارد و هرچه بیشتر به وی خوراک دهیم و به پرواز دعوتش کنیم، وسیع‌تر خواهد گشت و آنجاست که انسان حاضر است همه چیز را فدای انسانیت کند و حتی میلیون‌ها میلیون دارایی را به لبخند یک کودک درمانده معاوضه کند. این چنین است که روح بر جسم و ذهن قالب گشته و بستر را فراهم می‌سازد تا به بزرگتر‌ها برسد و عمیق‌ترها و بهترین‌ها را داشته باشد و عالمی که در آن زندگانی می‌کنیم هم، چنین شخصیتی را می‌خواهد.

شخصیتی رها و آزاده، به بهترین‌ها و والاترین‌ها می‌رسد.

این انتخاب بر عهده ماست، که پرسش کردن‌ها را آغاز کنیم و یا آنکه در بی‌تفاوتی خود سیاحت خود را به پایان برسانیم و جز خوردن و پوشیدن و نوشیدن و خوابیدن، هیچ عایدت دیگری برای خود و دیگران نداشته باشیم.

پادکست این مقاله :

گوینده : کامیار ارباب زی

من نیز زمانی بود که تنها خوردن و خوابیدن بودم اما اکنون سؤال‌هایم زندگی مرا تحت الشعاع قرار داده‌اند و دیگر همه چیز مانند سابق نیست!

حال که به خورشید می‌نگرم، نوازش آرام گرمایش بروی تنم را احساس می‌کنم، وقتی به آسمان آبی روز نگاهی می‌اندازم می‌توانم تمام آن ستاره‌های نورانی بیشمار را تصور کنم که می‌درخشند و یا جوانه گیاهی را که می‌بینم، از سفری که آن را به سبز شدن رسانده می‌پرسم تا بیاموزم و بهتر ببینم. یا به عبارتی به قول سهراب سپهری، چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید…

شاید در اوایل رسیدن به چنین دیدگاه‌هایی ترسناک و دلهره آور باشند در صورتی بسیار شیرین هستند و گشتن به دنبال حقایق زندگی و یافتنشان، آرامش عظیمی را برای انسان به همراه خواهد آورد و مسیرِ انسان و انسان بودن را مشخص می‌نماید.

انسان بودن در همین خلاصه می‌گردد که به دنبال حقایق باشیم و از هیچ تلاشی در این راه دریغ نکنیم.

اگر هم حقایق را یافتیم، بعد از آن عمیق شدن و گسترده گشتن را ملاک و مسیر راه خود در آوریم تا بتوانیم به زندگی خود رنگ و بوی پویایی بدهیم و همواره در تلاش و حرکت باشم. بالاخره انسان است و حرکت‌هایش و خواسته‌هایش.

جمع بندی

حال که اهمیت پرسش‌گری، آن هم پرسش‌های معنایی و حقیقت‌جویانه را درک کردیم، اکنون زمان آن است که با همین سه پرسش اصلی مسیر خود را مشخص کنیم؛ «من که هستم؟ کجا هستم؟ و اینکه اصلاً چرا اینجام؟». تأمل بر همین سؤالات می‌تواند راه‌های نو و تازه‌ای را بروی انسان باز کند و رشد و تغییر ذات و روح انسان کمک شایانی می‌کند.

امید دارم که روزی تمام انسان‌های این کره خاکی، بپرسند و به حقایق خویش برسند…

به قلم کامیار ارباب زی

 

لطفاً نظر خودتان را با ما در میان بگذارید
کامیار ارباب زی
من، کامیار ارباب‌زی به صورت حرفه‌ای در حوزه گویندگی فعالیت می‌کنم و کمی هم دست به قلم دارم و کتابَ‌ کی هم‌ نوشته‌ام؛ به موزیک‌های بی‌کلام و کارهای هنری علاقه‌مندم؛ و عاشق تنظیم صداها و افکت‌ها هستم.

مقالات مرتبط

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

5 + 5 =