نقد دو داستان کوتاه از آنتون پاولویچ چخوف (۱)

نقد دو داستان کوتاه از آنتون پاولویچ چخوف (۱)

نقد دو داستان کوتاه از آنتون پاولویچ چخوف

داستان محاکمه

کلبه کوزمایگورف دکاندار. هوا گرم و خفقان آور است. پشه ها و مگس های لعنتی، دسته دسته دم گوش ها و چشم ها، وز وز می کنند و همه را به تنگ می آورند. هوای کلبه و قیافه حاضران و وز وز پشه ها، ملال و اندوه می آفریند. میزی بزرگ. روی آن، یک نعلبکی با چند تا پوست گردو، یک قیچی، شیشه ای کوچک محتوی روغن سبز رنگ، چند تا کلاه کاسکت. سراپیون، فرزند کوزمایگورف که در شهر، شاگرد سلمانی است و این روزها به مناسبت عید، برای چند روزی نزد والدین خود آمده، از میز فاصله قابل ملاحضه ای گرفته و ایستاده است. او احساس ناراحتی می کند و سبیل قیطانی اش را با دست لرزانش، به بازی گرفته است. پدرش کلبه خود را موقتا به مرکز درمانی اجاره داده است. عده زیادی نیز پشت پنجره های کلبه ازدحام کرده اند، اینها آمده اند مجازات فرزند را به دست پدر تماشا کنند.

راوی: کیارش اسدی کمال

سراپیون می گوید: شما ها ادعا می کنید که من دروغ می گویم. آخر بابا جونم در قرن نوزدهم که نمی شود فقط با حرف خالی به جایی رسید.

پدر با لحنی خشک و خشن می گوید: ساکت. حرف نباشد. لازم نیست برای من صغرا کبرا بچینی. بگو ببینم،با پول هام چکار کردی؟

پسر گفت: پول؟ هوم…باید بدانید که من کاری به کار پول های شما نداشتم. خدا را شکر که اسکناس ها تان را هم برای من روی هم تلنبار نمی کنید پس درو غم چیه؟

پدر مشت خود را بر میز می کوبد و داد می زند: آخر حرف بزن، یک چیزی بگو، بگو: آره یا نه؟ وقتی آدم به پول احتیاج داشته باشد باید آستین بالا بزند، کار کند و پول در بیاورد، نه اینکه پول های مرا کش برود.

پسر گفت: شما می دانید که بنیه ام ضعیف است، نمی توا نم پول در بیارم.

پدر گفت: بنیه ضعیف. تو که کارهای سنگین نمی کنی، سر تراشیدن که زحمتی ندارد. تازه از زیر همین کار سبک هم در می روی. برای آخرین دفعه می پرسم: تو برداشتی یا نه.

پسر گفت: هر طور میل شماست… فرضا که تکه تکه ام بکنید، من که حرفی ندارم. سر انجام پدر تصمیم خود را می گیرد: شلاق

انبوه جمعیت خارج از کلبه، به طرف پنجره ها هجوم می آورد. پدر فریاد می کشد: دراز بکش. کوزمایگورف کمربند چرمی اش را از کمر باز می کند، لحظه ای به جمعیت چشم می دوزد شاید کسی شفاعت کند. آنگاه دست بکار می شود.یک دو سه…بیست بیست و یک. پدر گفت: کافی ش است.ژاندارم نجوا کنان گفت:بازهم حقش است.

زن کوزمایگورف وارد اتاق می شود و می گوید: کوزما، یک مشت پول توی جیبت پیدا کردم، مال توست؟ نکند همان پولی باشد که پی اش می گشتی؟

جدال در داستان جدال فرد با فرد است واز زاویه دید سوم شخص استفاده شده است. شخصیت پردازی مستقیم به خوبی انجام نشده از ظاهر شخصیت خواننده چیزی نمی داند اما از رفتار پدر لحظه شلاق زدن که به جمعیت نگاهی می کند تا کسی او را منصرف کند، پی به علاقه پدر به فرزندش می بریم که این را می شود شخصیت پردازی غیر مستقیم دانست. گفتگو در بعضی پاراگراف ها بسیار طولانی بوده اما پیرنگ داستان را پیش می برد.

حرکت شخصیت در صحنه وجود نداشت توصیف ها  کلی بوده. شروع داستان هم با توصیف کلبه است و پایان داستان با آمدن مادر به صحنه و غافلگیر کردن مخاطب به پایان می رسد.

داستان در واگن

قطار پستی شماره فلان، از ایستگاه دیم دام دارام به سمت ایستگاه می گریز تا پا داری به سرعت در حرکت است. لکوموتیو،تق تق و غژ غژ و فش فش می کند، زور می زند، تقلا می کند. واگن ها می لرزد و

چرخ های خشک و روغن نخورده شان، گرگ آسا زوزه می کشند و جغد وار ناله می کنند. واگن های لرزان از پیری و فرسودگی، تق تق کنان می نالند: یه چی زی می شه یه چیزی می شه.

سرم را از پنجره در می آورم و بی هدف، به دور دست های بی کران خیره می شوم. از پشت دستی به درون جیب شلوارم می لغزد. گر چه جیبم تهی است، با این همه هراسان می شوم، به سمت صاحب دست بر می گردم. مردی نا شناس پشت سرم ایستاده است. کلاه شاپو حصیری بر سر و بلوز خاکستری رنگ به تن دارد. دستم را به جیب هایم می مالم و می پرسم: چه می خواهید؟ دستش را از جیبم بیرون می کشد سینه اش را به پشتم می فشرد و جواب می دهد: هیچ داشتم بیرون را تما شا می کردم، قربان. وقتی قطار در ایستگاه توقف داشت مردی روی سکوی ایستگاه ایستاده با صدایی که یاد آورنعره حیوانات عظیم الجثه عصر طوفان نوح است، هوار می کشد:آی ژاندار. آی ژاندار. جلو یکی از واگن های درجه یک آقایی با کلاه نشان دار دولتی ایستاده، پاهای برهنه خود را به جمعیت نشان می دهد. کفش ها و جوراب های مرد نگون بخت را در خواب از پایش کش رفته اند.

راوی: حمید محمدی

قطار حرکت می کند و وقت  بازدید بلیط می شود، پیر مردی که روربروی من نشسته است غر و لند می کند: بلیت بخرم؟ من یکی هیچ وقت بابت بلیت پول نمی دهم هیچ وقت. طنین زنگ سوم در فضای ایستگاه پیچید. پیر زن مشوش و سراسیمه می گوید: وای خدا مرگم بده پترونا کجا مانده؟ بیچاره جا مانده.حالا که جا مانده بگذار با اثاثش جا بماند و توبره پترونا را از پنجره واگن پرت می کند روی سکو.

این داستان سفر راوی با قطار را بازگو می کند و اتفاقاتی که همگی در آن قطار اتفاق می افتد.

شروع داستان با توصیف قطار آغاز می شود و پایان آن با خراب شدن لکو مو تیو به پایان می رسد.

شخصیت پردازی به صورت مستقیم آورده شده وهیچ گونه شخصیت پردازی غیر مستقیم گفته نشده است.

زاویه دید این داستان اول شخص است و ماجرای داستان بصورت گفتگو پیش می رفت.

تشبیه آورده شده که در اول داستان صدای چرخ های قطار را که گرگ آسا زوزه می کشد را آورده که درجاهای دیگری در داستان از تشبیه استفاده شده است.

توصیف صحنه همه کلی گویی بوده ما هیچ گونه تصویری از قطاار و یا ایستگاه راه آهن نداریم همچنین حرکت شخصیت در صحنه را نداریم.

به قلم مهرداد جوان

 

 

 

لطفا نظر خودتان را با ما در میان بگذارید
مهرداد جوان
کارشناس مدیریت هتلداری،برنده جایزه موسیقی اولین دوره پویا نمایی بسیج صداوسیما در سال ۹۲در بخش فیلم کوتاه.گذراندن دوره فیلمسازی از سینمای جوان مشهدو عضو انجمن سمر.

مقالات مرتبط

1 Comment

Avarage Rating:
  • 0 / 10
  • Avatar
    samira , 17 بهمن 99 @ 9:19 ب.ظ

    👏🏻👏🏻عالي بود

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

18 + 2 =