گاهی دعا می‌کنیم خواب باشیم و گاهی بیدار!

گاهی دعا می‌کنیم خواب باشیم و گاهی بیدار!

بر اساس یک داستان واقعی

گاهی دعا می‌کنیم خواب باشیم و گاهی بیدار!

عشق مسافرت به خارج از کشور، آشنایی با مردم و فرهنگ‌هاشون و همین طور تجارت بین المللی، خواسته‌ای بود که سال‌ها، توی سرم می‌چرخید و من به دنبال راهی برای تحقق آرزوهام بودم، که یه دفعه در اوج ناباوری و در زمانی که فکرش رو نمی‌کردم، پیشنهاد خوبی از طرف یکی از دوستانم مطرح شد: “بیا بریم سفر، با هزینه‌ی من، ده روزه.” اون هم به دو تا از کشورهایی که دوست داشتم. پاسپورتم رو که مثل من، سال‌ها منتظر مهر ورود امیگریشن بود، برداشتم.

سفر آغاز شد. قرار بود سفرِ ده روزه‌ی خیلی شاد و خاطره انگیزی بشه. تفاوت زبان، لباس پوشیدن، تفریح کردن و شاد بودنشون، غذاها و ماشین‌هاشون، جذابیت فوق‌العاده‌ای برام داشت. اینقدر زیاد که فکر می‌کردم خواب می‌بینم.

سفر ادامه داشت و ما به دومین کشوری که می‌خواستیم رسیدیم انتظار لحظات شیرین و رویایی، در آزادترین مکان دنیا، در یک لحظه، تبدیل به حس سرمایی شد که تمام وجودم را پر کرده بود.

دردآورترین لحظاتی که تجربه‌ای مثل اون رو، تا اون لحظه که ۲۶ سالم شده بود، نداشتم. تصویر پدر و مادرم، نصیحت‌هاشون، افتضاح و آبروریزی که پیش روم قرار داشت. رفیقم که همسفرم بود، گفت: “چی شده؟ ما که کاری نکردیم! چرا ما رو دستگیر کردن؟” نور فلش دوربین‌ها، کل اون فضایی که ما توش بودیم رو روشن و خاموش می‌کرد. دیدن این همه خبرنگار که همشون سعی می‌کردن عکس‌های بهتری از ما بگیرن، حال من رو بدتر می‌کرد.

دوستم هنوز دو زاریش نیافتاده بود که ساکِ ما، عمداً عوض شده. اون هم، با ساک قاچاقچی‌ای که قصد وارد کردنِ جنساش رو از طریق ما داشته، که در قالب بازرگان در دبی باهاش آشنا شده بودیم و زمان تحویل بار و دریافت کارت پرواز، اون دوتا ساک سیاه و قهوه‌ایِ مدل اسموکی رو، که کاملاً مشابه ساک‌های ما بوده، جابجا کرده. قبلش هم، با ما هماهنگ کرده بود کدوم هتل بریم که با هم باشیم. نقشه‌ی کثیفی برای ما و تمیزی برای خودش کشیده بود.

حالا ما جایی بودیم که نباید! دوستم از شوک دراومد. گریه‌اش بند نمی‌اومد. تازه داشت درک می‌کرد معنی بیچاره بودن رو. هیچ چاره‌ای نبود، همه چی بر علیه ما بود. اگر اتهاماتمون رو قبول می‌کردیم، حبس ابد! در غیر این صورت، اعدام!!! یا خدا… این چه قانونیه؟! پس سرِ بی‌گناه و چوبه‌ی ‌دار، کشک؟!

ساعت ۱۹ و ۳۰ دقیقه پروازمون نشسته بود و ساعت ۲ و ۲۰ دقیقه بامداد، توی بازداشتگاه فرودگاه بودیم.

فکر کنم دارم خواب می‌بینم. حالا که فهمیدم دارم خواب می‌بینم، پس بالاخره بیدار می‌شم. اما آخه چرا اینقدر صحنه‌های خوابم واضح و واقعیه؟ نشده تا حالا، خوابی رو دیده باشم که اینقدر جزئیات داشته باشه! شک می‌کنم… نکنه من بیدارم؟ بیدار نیستم و این اتفاقات رو به زودی فراموش می‌کنم اما چطوری می‌تونم بیدار شم و خودم رو نجات بدم؟ آها… بخوابم. شاید خوابی توی خواب ببینم و این خواب رو فراموش کنم. تمام چیزهایی رو که داره به شدت اذیتم می‌کنه، محدودیتِ حرکتِ دست و پاهام رو به خاطر بسته شدن با زنجیر و سفتیِ زمینی که روش خوابیدم، احساس می‌کنم. بالاخره خوابم برد، ولی قبل از خوابیدنم آرزو کردم که واقعا خواب باشم.

صبح بیدار شدم و باز هم جایی هستم که نباید. همه چی رو حس می‌کنم. من بیدارم. دعا می‌کنم خدایا طاقتش رو ندارم، اگه قراره این یه خواب طولانی باشه، دیگه بسه، برام آموزنده و بازدارنده بود. لطفاً من رو از خواب بیدار کن.

زمان زیادی، به این شکل گذشت. شب‌های زیادی خوابیدم و روزهای زیادی بیدار شدم . فکرم از این که خوابم و بیدار می‌شم، به اینکه توی کما هستم تغییر کرده بود. اما این دیگه چه جور کماییه؟ دیده بودم طرف می‌ره توی کما، می‌ره تو برزخ و بلاتکلیف می‌شه، اینجا هم، یه جورایی برزخه با این قانون‌ها و این آدم‌هاش، که هرکدوم یه رنگ و یه ملیتی هستن. هممون بلاتکلیفیم و نمی‌دونیم تا کی اینجاییم. خدایا این همه آدم، هر کدوم به یه زبونی حرف می‌زنن که من نمی‌فهمم، اون‌ها هم، زبون من رو نمی‌فهمن.

خواب می‌بینم… سال‌هاست که دارم خواب می‌بینم. اوایلش سخت بود ولی بالاخره پذیرفتم. من خواب نیستم، چرا که تو این مدت، خواب‌های زیادی دیدم و بیدار شدم. با اینکه قشنگ بودن، اما نتونستم ادامه‌شون رو ببینم.

پذیرفتم زندگی یه خواب طولانیه. نهایتاً قراره از یه خواب، بریم تو یه خوابِ دیگه. شنیده بودم خواب به خواب شدن رو، ولی الان برام معنا پیدا کرده.

خیلی سخت بود، وقت‌هایی که از خواب می‌پریدم، هاج و واج اطرافم رو نگاه می‌کردم. می‌دیدم هفتاد، هشتاد تا آدم پریدن سرِ هم و غوغایی به پا شده، همه چی به طرز وحشتناکی غریب و باور نکردنیه، اینجا کجاست؟ این‌ها چرا به یه زبون دیگه حرف می‌زنن؟ وای خدا من چقدر دور از وطنم!!! چقدر دلتنگ حرف زدن با زبون مادریم شدم!!!

خواب می‌بینم و توی خواب هم، زبون مادری برام غریب شده.

از همون قدیما عادت داشتم توی خواب حرف بزنم، الان هم حرف می‌زنم اما نه به زبون مادریم! دوستم می‌گه توی خواب بارها گفتی: พระเจ้าช่วยฉันฉันอยากตื่น ، phracea chwy chan chan xyak tun (خدایا کمکم کن. من می‌خوام بیدارشم)

تو این مدت چند بار شده که خواب‌هایی دیدم و از ته دل گفتم: “تو رو خدا، این یکی دیگه خواب باشه، دیگه طاقت این رو ندارم.” جالب اینکه برخلاف اون اولین بار که نشد، دفعاتِ بعد، خواسته‌ام موردِ موافقت قرار گرفت و بعدش بیدار شدم. انگار برام معجزه‌ای اتفاق افتاده بود و تونسته بودم مسیر زندگیم رو تغییر بدم!

گوینده : سیده هدی قاسمیان

سال‌ها گذشت… امشب که دارم برمی‌گردم، می‌گم: “خدایا… ۱۰ سال پیش گفتم خواب باشه، نبود و نشد، خواهش می‌کنم الان دیگه خواب نباشم.” انگار واقعیت داره، من بیدارم… چه حس خوبی داره! من زبون بقیه رو می‌فهمم. اون‌ها هم، زبون من رو می‌فهمن. می‌تونم باهاشون صحبت کنم. چقدر حرف نگفته دارم واسه گفتن.

یه اتفاق ناگوار بزرگ، که یهویی برامون پیش می‌آد، دوست داریم خواب باشیم، اتفاق بد که تموم می‌شه دوست داریم دیگه خواب نباشیم. به اتفاق‌های بزرگ و خیلی خوب هم، شک می‌کنیم و می‌گیم: “نکنه خوابه!؟”

به قلم بی نام

 

لطفاً نظر خودتان را با ما در میان بگذارید
هدی قاسمیان
هدی قاسمیان هستم. دانشجوی دکترای هوش مصنوعی و رباتیک، نویسنده کتاب یک نفر ایران را با خود برده و برنده لوح تقدیر از جشنواره ی داستان نویسی صادق هدایت. علاوه بر نویسندگی در زمینه گویندگی هم فعالیت دارم. به طور کلی عاشق هنر و ادبیات هستم.

مقالات مرتبط

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

20 − هفت =