گنجشکک اشی مشی من

گنجشکک اشی مشی من

گنجشکک اشی مشی من

۲۸ سال پیش همراه پدرم، مشغول آبیاری باغچه‌ی توی کوچه‌مون بودیم، خورشید داشت کم کم غروب می‌کرد و اطرافمون تاریک‌تر می‌شد. آبیاری باغچه در حال تموم شدن بود که یهو یه صدای شلپی شنیدم، شبیه چیزی که از ارتفاع پخش زمین بشه. صدا از سمت چپم شنیده شد، حدود ۲ متر اونورتر. اون موقع‌ها نمای بیرونی خونمون آجر سفالی بود و لابلای اون آجرها فضای مناسبی برای گنجشک‌ها بود که لونشون و بنا کنن. نمی دونم مادر مهربون جوجه‌ها کجا بود که جوجه‌ی بیچاره‌اش از ارتفاع  ۶ متری سقوط می‌کنه و پخش زمین روی اسفالتِ پیاده روِ جلوی خونمون می‌شه. اولش چون هوا تاریک شده بود، مشخص نبود چیه! رفتم بالا سرش، خوب که نگاه کردم دیدم یک جوجه گنجشک خیلی کوچولوئه که حتی کرک‌های بدنش هم کامل نشده، چه برسه به این که پر در آورده باشه. داشتم با دلسوزی و امید نگاهش می‌کردم. همون لحظه بابام اومد بالای سرم. تا نگاهش به جوجه گنجشک افتاد گفت: “اِاِاِه!!! اینکه نفس می‌کشه!”  این شد که تصمیم گرفتیم جوجه رو با خودمون بیاریم داخل خونه و ازش نگهداری کنیم دویدم داخل خونه و با هیجان زیادی به مامانم گفتم: “مامان، مامان… یه ظرف بده، یه ظرف بده.” مامانم پرسید: “واسه چی می‌خوای؟ چه اندازه‌ای باشه؟ برای چه کاری؟” صبر و حوصله‌ی توضیح دادن رو نداشتم. چشمم خورد به سطل آشغالِ قرمز رنگِ کوچکی که مامانم برای چرخ خیاطیش استفاده می‌کرد. یه مقدار داخلش نخ و پارچه‌های سرقیچی بود که همون جا خالی کردم، آوردمش نشون بابام دادم و گفتم: “این خوبه؟” با اون هیجانی که من داشتم، بابام فقط نگاه می‌کرد به من و می‌خندید و سر تکون می‌داد.

 قبل از این، ما تو حیاطمون از مرغ و خروس نگهداری می‌کردیم اما این بار قضیه فرق می‌کرد. اونا خودشون آب و دونه‌شون رو می‌خوردن اما حالا بایستی غذا رو تو دهن جوجه گنجشک می‌ذاشتیم که البته اونم یه حلق وا کشیده‌ای داشت که کاملاً با ما همکاری می‌کرد.

یادمه با سرِ کاردِ میوه‌خوری یه چیزایی شبیه خمیر نون می‌ریختیم توی حلقش و با سرنگ هم، یه کمی آب.  کم کم کرک‌های بدنش داشت کامل می‌شد و از اون قیافه‌ی زشتش که شبیه یه تکه گوشت بود با یه نوک و سرِ بی‌ریخت، درآمده بود. یه صداهایی هم ازش شنیده می‌شد. زودتر از اون چیزی که فکرش رو می‌کردم بزرگ شد و پَر درآورد. تا روزی که تونست بپره، خونش همون سطل آشغالِ گلدونی شکلِ قرمز بود که وسط پذیرایی خونمون روی میز گذاشته بودمش.

پیشنهاد می کنم به این موزیک هم گوش بدید 😊

 گنشجکک اشی مشی فرهاد

لحظات شیرین و خاطرات ماندگارِ من از همون لحظه شروع می‌شه. جوجه‌ی بی‌اسمِ من، شده بود عشقم، دوستم، اسباب‌بازیم و کلاً سرگرمی من. برای خودش می‌پرید و اکثراً روی دوتا مهتابی دیواری که داخل پذیرایی خونمون بود می‌نشست. هر زمانی هم که سفره پهن می‌کردیم، می‌اومد می‌نشست کنار سفره. منم دو، سه تا برنج و یه ذره نون براش می‌ذاشتم کنار سفره. بعضی وقتا هم یه کمی آب می‌خورد، بعدش می‌پرید رو شونه‌ی من، یه کمی بازی می‌کرد و می‌رفت.

غذا خوردنم که تموم می‌شد دنبال همدیگه می‌کردیم. یه وقت‌هایی هم تو عالم بچگی می‌خواستم ادبش کنم تو مشتم محکم می‌گرفتمش، می‌بردم زیر شیر آب و حسابی می‌شستمش، مخصوصا شکمش رو. بعد از این که شستنش تموم می‌شد، خشکش می‌کردم که نلرزه. بعد بهش می‌گفتم: “خوب شد؟! دوست داشتی!” بعد ولش می‌کردم. اونم تلافیش رو صبح‌های جمعه سرم در می‌آورد که ما عادت داشتیم دیرتر از خواب بیدار شیم. می‌اومد با اون نوکِ کوچیکش، محکم قسمت بالایی گوشم رو می‌گرفت می‌کشید. ناخودآگاه که دستم می‌رفت سمتش، می‌پرید و دوباره می‌اومد چند لاخ از موهای سرم رو می‌کشید. اینقدر این کار رو تکرار می‌کرد تا از خواب بلند شم.

دیگه حسابی بزرگ شده بود. مدام تو خونه، ویراژ می‌داد. یه بار هم که داشت سر به سر مامانم می‌ذاشت، مامانم که یه ذره هم ازش می‌ترسید، ناغافل، دُمِ گنجشکم رو لگد کرد ولی خب شکر خدا، چیزیش نشد. عوضش دیگه حساب کار دستش اومد که دورِ مامانم آفتابی نشه.

تابستون از راه رسید و ما بعد از ظهرها می‌رفتیم تو حیاط و زیر درخت مِیم که یه آلاچیق باصفایی درست کرده بودیم، می‌نشستیم، چایی می‌خوردیم و در خونه رو هم باز می‌ذاشتیم که گنجشکک اشی‌مشی من، بیاد بیرون و خودش تصمیم بگیره برای موندنش یا رفتنش!

دَمش گرم، خیلی با مرام و معرفت بود. بعد از همه‌ی ما می‌اومد بیرون، توی حیاط و تا لحظه‌ای که توی حیاط بودیم، اونم روی درخت‌های گیلاس و انجیر می‌پرید و می‌چرخید و عشق و حال می‌کرد. ولی به محض اینکه می‌خواستیم بیایم داخلِ ساختمون، عینِ فشنگ، از بیخ گوشمون رد می‌شد و وارد ساختمون می‌شد. عجب معرفتی داشت! با اینکه تو حیاطمون گنجشک‌های دیگه هم می‌اومدن و می‌رفتن، نمی‌دونم با خودش چی فکر می‌کرد که پیشِ ما موندگار شده بود. تازه، ما تو حیاط چند تا گربه هم داشتیم ولی بهشون اعتنایی نداشت و خیلی وقت‌ها به جایی که روی درخت‌ها بنشینه و بازی کنه، می‌اومد روی تخت کنار جایی که ما چای می‌خوردیم،  بپر بپر می‌کرد و با ما بازی می‌کرد.

من عاشقش بودم، اما پدرم به من فهموند اون نیاز داره به یه جفت، مثل خودش. بعد از آخرین باری که رفتیم تو حیاط، نذاشتیم بیاد داخل ساختمون. تا چند روز تو حیاط، روی درخت‌ها بود و بالاخره رفت، دو هفته از رفتنش می‌گذشت که من هنوز هم دمق بودم. نشسته بودیم توی حیاط، که دیدم دو تا گنجشک اومدن نشستن روی تختِ کنار ما. اولیش رو شناختم. همون گنجشکک اشی مشی خودم بود که وقتی من رو دید، اومد نزدیک‌تر. روی زانوم نشست. زل زده بود توی چشمام و همدیگه رو نگاه می‌کردیم. یهو متوجه جفتش شدم، ازدواج کرده بود و با همسرش اومده بود سر بزنه و از ما تشکر کنه. نمی‌دونم! شایدم دلش تنگ شده بود! شایدم اومده بود سلامتیش رو به من خبر بده! ولی هرچی که بود، فکر کنم همونطور که قلب من از دیدنش شروع کرده بود تند تند زدن، قلب اونم تندتر می‌زده. اون لحظه من داشتم به خاطرات مشترکمون فکر می‌کردم. فکر کنم اونم همون خاطرات، جلوی چشم‌هاش اومده بود که زل زده بود به من. یادِ شستنش افتادم. فکر کنم خوب ادبش کرده بودم! گنجشک مهربون ‌من، همراه همسرش رفت  اما خاطراتش بعد از ۲۸ سال، همچنان با منه. وقتی که اومده بود روی تخت نشسته بود، از شانس خوبمون دوربین عکاسی، دم دستمون بود و بابام تونست یه عکسِ خوشگل از من و گنجشکم که نشسته بود روی زانوم بگیره.

این عکس برای من شده منشا عشق و معرفت. هر زمانی که بی‌معرفتیم گل می‌کنه و از پدر، مادر و اونایی که دوستشون دارم، غافل می‌شم، از مرام و معرفت گنجشکم خجالت می‌کشم و می‌رم بهشون سر می‌زنم.

به قلم دانیال راحمی

 

لطفا نظر خودتان را با ما در میان بگذارید
هدی قاسمیان
هدی قاسمیان هستم. دانشجوی دکترای هوش مصنوعی و رباتیک، نویسنده کتاب یک نفر ایران را با خود برده و برنده لوح تقدیر از جشنواره ی داستان نویسی صادق هدایت. علاوه بر نویسندگی در زمینه گویندگی هم فعالیت دارم. به طور کلی عاشق هنر و ادبیات هستم.

مقالات مرتبط

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

2 × چهار =