هدی قاسمیان

هدی قاسمیان
هدی قاسمیان هستم. دانشجوی دکترای هوش مصنوعی و رباتیک، نویسنده کتاب یک نفر ایران را با خود برده و برنده لوح تقدیر از جشنواره ی داستان نویسی صادق هدایت. علاوه بر نویسندگی در زمینه گویندگی هم فعالیت دارم. به طور کلی عاشق هنر و ادبیات هستم.

داستان «مجسمه متحرک»

داستان «مجسمه متحرک» سومین داستان، از کتاب مجسمه متحرک، داستانی با همین نام است. شاید این داستان، از دید نویسنده، مهم‌تر یا جذاب‌تر از سایر داستان‌هایش بوده که نام این داستان را، به عنوان نام کل اثر خود برگزیده است. این داستان، برعکس دو داستان قبلی که در نقد آنها مفصلا اشاره شد، توانسته قدری بیشتر به شخصیت پردازی راوی بپردازد، هر چند که این شخصیت پردازی آنقدرها نیست که در تمام 10 صفحه‌ی داستان، به خواننده اجازه دهد که نام راوی را بفهمد. خواننده در خلال داستان، بیشتر با ظاهر راوی و حال و احوال او آشنا می‌شود، آن…

داستان «عمو جان ول کن نبود!»

داستان «عمو جان ول کن نبود!» دومین داستان از مجموعه داستان کتاب مجسمه‌ی متحرک، داستان “عمو جان ول کن نبود!” است. احمد عربلو، در این داستان، با معرفی عموجان آستانه‌ی داستانش را شروع می‌کند. عمو جان صدایش را انداخته بود بیخ گلویش و چنان با حرارت مشغول صحبت کردن بود که انگار مدت‌ها از نعمت حرف زدن محروم بوده و حالا قصد تلافی دارد. گاهی برای اینکه جمله‌ی بلندی را یک نفس تمام کند، دچار کمبود نفس می‌شد. در این حال، صورتش سرخ می‌شد و تن صدایش پایین می‌آمد. اما به هر ترتیبی که بود جمله‌اش را تمام می‌کرد. بعد…

داستان “تهدید سرگروهبان”

داستان “تهدید سرگروهبان” تهدید سرگروهبان، اولین داستان کوتاه، از مجموعه داستان‌های کوتاهِ کتاب مجسمه‌ی متحرک، نوشته‌ی احمد عربلوست. داستان، به این شکل شروع می‌شود: سرگروهبان به گونه‌ای زجرآور، سخت‌گیر و مقرراتی بود. در بدر به دنبال بهانه می‌گشت، تا سر سربازها فریاد بزند و آن‌ها را تهدید کند. قیافه‌ای خشن و درهم داشت. دائما داد می‌زد و فحش می‌داد و تهدید می‌کرد. یکی از خصوصیات بارز سرگروهبان را می‌شد پایبندی او نسبت به اجرای تهدیداتش، دانست. مثلا اگر قانونی تحت عنوان “کتک، سزای بی قانونی” وضع می‌کرد، همه می‌دانستند که تحت هیچ شرایطی آن را نقض نمی‌کند و حتما به…

مجموعه داستان “مجسمه متحرک”

مجموعه داستان “مجسمه متحرک” مجسمه‌ی متحرک، عنوان کتابی از “احمد عربلو”ست. این کتاب برای اولین بار در سال 1368 منتشر شد. انتشارات برگ، این کتاب را در 11000 تیراژ به چاپ رساند. در آن زمان، قیمت این کتاب 210 ریال بوده است، یعنی تنها 21 تومان. پشت کتاب، نوشته شده: برای جوانان! جالب است که در آن زمان، گویا گاها رنجِ سنیِ مخاطبین نیز، رو و یا پشت جلد ذکر می‌شده! مجسمه‌ی متحرک، مجموعه‌ای از پنج داستان کوتاه است. در جلوی مجموعه داستان، دقیقا روی جلد، توی پرانتز نوشته شده (طنز). شاید با دیدن این کلمه، شما به عنوان یک…

چرا من؟

چرا من؟ شده تا حالا این سوال‌ها رو از خودت بپرسی: “چرا من؟” “چرا این اتفاق باید برای من بیافته؟” “چرا از بین این همه آدم من؟” یه سری چرایی‌ها هست، که شاید هیچوقت نتونی جوابی براشون پیدا کنی. یه سری سوالات که هر چی بیشتر از خودت می‌پرسی، درمونده‌تر می‌شی و خودت رو دورتر از جواب می‌بینی. فرض کن توی زندگی مشترکِ یه نفر، بهش خیانت شده، این می‌تونه هر آدمی رو از هم متلاشی کنه، مخصوصا اونی رو که در گذشته و حال، سالم زندگی کرده. می‌دونی اولین سوالی که از خودش می‌پرسه چیه؟ قطعا می‌پرسه: “این همه…

حافظ شیرازی

حافظ شیرازی نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی چنگ در پرده همین می‌دهدت پند ولی وعظت آن گاه کند سود که قابل باشی در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است حیف باشد که ز کار همه غافل باشی نقد عمرت ببرد غصه دنیا به گزاف گر شب و روز در این قصه مشکل باشی گر چه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست رفتن آسان بود…

زیبابینی

دیده زیبابین تو مختاری که هر چیزی رو که می‌خوای تو زندگیت انتخاب کنی. هر چیزی برای دیدن. حالا انتخابت چیه؟ دیدن زیبایی‌ها یا زشتی‌ها؟ حتما در مواجهه با همچین سوالی، سریع جواب می‌دی که: “مگه می‌شه زیبایی‌ها رو انتخاب نکرد؟” واقعا می‌شه زشتی‌ها رو به زیبایی‌ها ترجیح داد؟ حالا بیا با هم دقیق‌تر شیم. فرض کن داری از پیاده‌رو رد می‌شی که می‌بینی، دو نفر وسط پیاده‌رو دارن با هم دعوا می‌کنن. یه عده هم دورشون واستادن و دارن نگاه می‌کنن. کاری به این نداریم که می‌خوای بهشون کمک کنی و جداشون کنی یا نه! آیا تو هم، دلت…

پنجره چشم

پنجره چشم از خواب بیدار می‌شی، بی‌حوصله‌ای. پا می‌شی می‌ری لب پنجره. پنجره رو باز می‌کنی، هواش حال و حوصله‌ات رو قلقلک می‌ده. چشمات رو می‌بندی و یه نفس عمیق می‌کشی، انگار که اکسیژن خالص می‌فرستی تو ریه‌هات. همراه بازدم، چشمات رو باز می‌کنی و سرت رو می‌گیری بالا. نگاهت می‌افته به آسمونی که از همیشه آبی‌تره. تو همین حس و حال، وقتی می‌خوای برگردی تو اتاقت، می‌بینی همینطوری که پنجره باز بوده، تمام هوای رخوت انگیز اتاق رو بیرون کرده و یه هوای تازه پیچیده تو اتاق. یه هوایی که بهت حس زندگی و انرژی حرکت می‌ده. این همون…