داستان سرایی و کتاب خوانی

ماجرای یک قتل

ماجرای یک قتل بر اساس یک داستان واقعی نمیدانم‌ چگونه میتوانم درباره آن تصادف آن خون ها، آن فریاد ها و  آن اشک ها صحبت کنم؟ اما تلاشم را میکنم‌. نمیدانم چقدر تجربه این موضوع را دارید، اما برای ما مشهدی ها، این موضوع کاملا محسوس و ملموس است. این که حال بدمان را در حرم خوب میکنیم، دل شکسته مان را در حرم بند میزنیم، و حتی شادی هایمان را به حرم میبریم حرم برای ما مثل مادری است که همیشه میشود در آغوشش گریست ،حرم برای ما مثل پدری است که میشود به او تکیه کرد. حالم خیلی…

نقد دو داستان کوتاه از آنتون پاولویچ چخوف (2)

نقد دو داستان کوتاه از آنتون پاولویچ چخوف نسیان مرد فراموش کاری که برای خرید نت به فروشگاه لوازم موسیقی رفته، اما هنگام سفارش  نت ، فراموش می کند که نت کدام آهنگ را می خواسته بخرد. ایوان پرو خورویچ  ملاکی چاق و قد کوتاه با دو بار سابقۀ حملۀ قلبی، که روزگاری ستوان فرز و چالاک بود و در فن رقص مهارتی به سزا داشت، اکنون خسته و مانده از خریدهایی که به دسنور همسرش کرده بود، برای خرید دفتر نت، وارد یک فروشگاه مخصوص آلات موسیقی شد. مرد آلمانی کوتاه قامتی که پشت پیشخوان مغازه ایستاده بود، گردنش…

«ابوتراب» به مناسبت روز پدر

«ابوتراب» به مناسبت روز پدر سپس دلهای شما بعد از این واقعه سخت شد؛ همچون سنگ، یا سخت تر! چرا که پاره ای از سنگ ها می شکافد، و از آن نهرها جاری می شود، و پاره ای از آنها شکاف بر میدارد و آب از آن تراوش می کند؛ و پاره ای از خوف خدا (از فراز کوه) به زیر می افتد (اما دلهای شما، نه از خوف خدا می تپد، و نه سرچشمه علم و دانش و عواطف انسانی است!) و خداوند از سرنوشت شما غافل نیست.(سوره بقره؛ آیه 74) https://kamyararbabzi.ir/wp-content/uploads/2021/02/ابوتراب.mp3 گوینده: محمد هاشمی درد و رنج بر…

نقد دو داستان کوتاه از آنتون پاولویچ چخوف (۱)

نقد دو داستان کوتاه از آنتون پاولویچ چخوف داستان محاکمه کلبه کوزمایگورف دکاندار. هوا گرم و خفقان آور است. پشه ها و مگس های لعنتی، دسته دسته دم گوش ها و چشم ها، وز وز می کنند و همه را به تنگ می آورند. هوای کلبه و قیافه حاضران و وز وز پشه ها، ملال و اندوه می آفریند. میزی بزرگ. روی آن، یک نعلبکی با چند تا پوست گردو، یک قیچی، شیشه ای کوچک محتوی روغن سبز رنگ، چند تا کلاه کاسکت. سراپیون، فرزند کوزمایگورف که در شهر، شاگرد سلمانی است و این روزها به مناسبت عید، برای چند…

نقد داستان بی هیچ رد پایی از میک جکسون

نقد داستان بی هیچ رد پایی از میک جکسون داستان بی هیچ رد پایی داستان پسر ماجراجوییست به نام فین که با مادرش زندگی می کند و پدرش سالهاست که آنها را ترک کرده است. فین همیشه  به دنبال به چالش کشیدن عقاید خود و دیگران است، مادرش هم مثل خودش همه چیز را به چالش می کشد و زبان تیزی دارد که با آن حقایقی را می گوید که موجب رنجش دیگران می شود. انها همیشه با هم درگیرند تا این که سر شام دعوایشان شده و مادرش جمله ای به فین می گوید که او را بسیار می…

داستان کوتاه «پانچو»

داستان کوتاه «پانچو»   ممد‌‌‌‌، ممد و‌ یادته؛ یادمه یه موقعی عاشق بارون بود، یعنی حداقل خودش اینطوری میگفت… آره اون اوایل که اومده بود گردان ما، اون موقع به قول بچه ها موتور بود. میگفت من عاشق بارونم، اتفاقا همون موقع ام فصل بارون بود؛ مثل چی از آسمون بارون میومد گاهی چند روز فقط ابر بود و بارون و… لعنت بر شیطون آدم اگه خودش و تو آتیشم مینداخت خشک نمی‌شد. همه مینالیدن از بارون، این میگفت من دوسش دارم؛ میگفت خاطرات خوبی ازش دارم از پستای نگهبانی زیر بارون خوشش میومد گرچه اگه خوششم نمیومد باس می‌رفت……

پدرجان

پدرجان نویسنده: آنتون پاولویچ چخوف گرفتن  نمره  برای  فرزند  از  معلمی که باج  قبول  نمی کند. شروع داستان در اتاق پدر اتفاق می افتد.  مادر به اتاق پدر جان وارد می شود. و از او صلاح مصلحت می خواهد. پدر جان بعد از چند پلک زدن گفت: چه می خواهی؟ مادر گفت: با پسرمان چه بکنیم؟ بی اطلاعاتی پدر جان از وضع درسی پسرشان مادر را حسابی عصبانی کرد و باعث شد مادر همه پدرها را بی خیال تصور کند. مادر که با پدر جان بگو مگو کرده از نمره بد پسرشان گفت و از اینکه اگر نتوا ند پسرشان…

این استادِ سختگیر اما باهوش…!

این استادِ سختگیر اما باهوش…! روزهای اولی که اخبار شیوع بیماری کرونا رو توی چین می‌­شنیدم، هیچوقتِ هیچوقت… حتی برای یک لحظه هم حال و احوال این روزها و ماه ها رو برای خودم، خونوادم  و مردم کشورم تصور نمی­کردم…! تصور نمی­کردم زمانی برسه که مجبور باشیم برای رفع دل تنگی، به دیدن یک تصویر از عزیزترین هامون از پشت گوشی قناعت کنیم… زمانی برسه که هر روزش شاهد از دست دادن هم وطن هامون باشیم و هیچ کاری از دستمون برنیاد…! زمانی برسه که ذهنمون عاری از هر چشم و هم­چشمی بشه و حتی ذره ای به مادیات این…