داستان

بی خدایان

بی خدایان سعی کرد دست خواهرش را که تازه یاد گرفته بود چگونه راه برود، سفت تر بگیره. نه جوری که دردش بیاد و نه جوری که دست کوچک فرشته زندگی اش از میان انگشتانش سر بخورد. 2 روز بود که چیزی نخورده بود، تمام روزش را برای لقمه نانی برای خواهرش شب می کرد، هنوز به سن تکلیفم نرسیده بود اما از هر بزرگ تری روزه گرفتن را بیشتر بلد بود. مثل بقیه وقت سحری از خواب بیدار می شد، به جای نون و پنیر و خرما، یک دسته بزرگ روزنامه، که به زحمت در آغوشش جا می شد،…

سال‌ های دور…

سال‌‌ های دور… ساعت نزدیکی های صبح شده بود، بیدارشده بودم،راستش بعید بودازمن که دراین ساعت از صبح از خواب بیدارشوم، خب میدانید خب حقیقتش از خواب پریدم،فقط میدانم ک خواب بدی میدیدم،دیگرخوابم نبُرد،حتی دیگر کابوسی که دیده بودم هم خاطرم نمی آمد،بعضی وقتها اینگونه میشدم،خوابی که میدیدم فراموشم میشد! از روی تخت خواب بلند شدم، سریع سرسری آماده شدم تابزنم ازخانه بیرون، حوصله خوردن صبحانه راهم که اصلانداشتم،ولی به یک فنجان چای داغ نه نمیگفتم، سریع یک چای نوشیدم و تامیخواستم از خانه بزنم بیرون،متوجه شدم هواابری شده باز، ای بابا،این شهرهم که آب وهوایش حساب ندارد، یک ماهش…

نقد داستان معالجه ی بی بی هالدار

نقد داستان معالجه ی بی بی هالدار   اثر جومپا لاهیری داستان «معالجه ی بی بی هالدار» داستان پیر دختری است که سالها دچار نوعی بیماری لاعلاج است. همه ی اهالی  شهر برای درمان او دست به هر کاری زده اند از انواع روشهای پزشکی  تا  روحانی و کف بین ، اما به نتیجه ای نرسیده اند . در ادامه ی داستان  بی بی که زنی زشت و  دست و پاچلفتی و بی عرضه است  زندگی اش را با دیگران مقایسه می کند و از محرومیت ها و محدودیت های زندگی خودش گله می کند از جمله این که چرا…

لعنت به هوای نه چندان سرد

 لعنت به هوای نه چندان سرد راستی چی شد که سیگاری شدی؟! – بیست و پنج سالم بود، سرباز بودم؛ یه افسر وظیفه موتور. به قول بچه ها هنوز صفرم نترکیده بود یا هنوز ده ماه خدمتم تموم نشده بود. شب افسر نگهبان بودم، لعنتی اصلا اون شب نباید من نگهبان می‌شدم؛ نوبت مسعود سگ مَسب بود… همه چی اون شب عادی پیش رفت؛ بازدید نگهبانی، شامگاه، خاموشی، حتی سربازا هم درست و درمون پستاشون و عوض می‌کردن، حتی منم اصلا خسته نبودم راحت تا نیمه شب بیدار موندم، تازه به گروهبان نگهبانمم گفتم بره بخوابه فعلا خودم بیدارم؛ کاش…

نقد داستان وقتی آقای پیر زاده برای شام می آمد

نقد داستان وقتی آقای پیر زاده برای شام می آمد اثر جومپا لاهیری نویسنده ی توانمند هندی این داستان داستان مردی به نام آقای پیرزاده است که برای بورس دانشگاه از داکا به آمریکا آمده. داکا درگیر جنگ های داخلی با پاکستان برای استقلال است و آقای پیر زاده نگران همسر و دخترانش است که در داکا زندگی می کنند در طول داستان شاهد نگرانی آقای پیرزاده هستیم در حالی که سعی می کند آن را بروز ندهد آقای پیرزاده پس از ورود به آمریکا به دلیل مبلغ کم بورسیه مجبور است در خوابگاه دانشجویی زندگی کند، اما در همان…

نقد داستان «کدام یک از سه» از چخوف

نقد داستان «کدام یک از سه» از چخوف ایوان گاوریلویچ فرزند یکی از تجار سرشناس مسکو و نادیا ، دختر ماریا ایو انو نا لانگر بیوۀ یک صاحب منصب عالی رتبه ، روی مهتابی ویلای ییلاقی قدیمی و مجلل خانم لانگر، ایستاده بودند. شبی بود با شکوه. حیف که در توصیف زیبایی های طبیعت مهارت ندارم و گرنه، هم مهتاب را که نور دلاویز و محبت آمیزش را از پس ابرهای تنک و از هم گسیخته، بر جنگل و بر ویلا و بر چهرۀ نادیا پاشیده بود… و هم خش خش آرام درخت ها و نغمه خوا نی بلبلان و…

آب‌ های اضافی

آب‌ های اضافی   نیم ساعتی بود صدای رعد و برق و می‌شنید ولی خبری از باروون نبود اما با ظاهر شدن صدای دونه های درشت بارون آسمون قرمبه ها کم و کم تر می‌شدند.   اتاق شماره چهارده بخش جراحی بیمارستان ارتش چهار تخت و فقط یک بیمار داشت. بیش از یک هفته از عملش گذشته بود پس اونقدری با حال و هوای بیمارستان آشنا شده بود که بدونه وقتی نیمه شب توی بخش سر و صدا راه می‌افته یعنی خبراییه. خانم پرستار کشیک که زنی مسن با قدی متوسط به حساب می‌آمد وارد اتاق و مشغول آماده کردن…

نقد داستان «تو گرو بگذار من پس می گیرم» از شرمن الکسی 

نقد داستان «تو گرو بگذار من پس می گیرم» از شرمن الکسی  شرمن الکسی نویسنده‌ی سرخ پوست امریکایی  داستان  «تو گرو بگذار من پس می گیرم» ماجرای زندگی یک سرخپوست در آمریکا به نام جکسون جکسون است که مانند اکثر هم نوعانش در شهر سیاتل در به در شده و  به همراه یک زن و مرد  سرخپوست در خیابان های شهر پرسه می زنند و برای فرار از حقیقت تلخ زندگیشان مدام به خوردن مشروب پناه می برند و ساعاتی  همه چیز را فراموش می کنند تا این که پشت ویترین یک گرو فروشی لباس رقص سرخپوستی را می بینند …