دلنوشته

چگونه میشود یک نفر را کشت بدون اینکه ردی بماند

چگونه میشود یک نفر را کشت بدون اینکه ردی بماند همیشه در هر لحظه ای میتوانی نیاز به حرف زدن را در خودت احساس کنی! مرا ببخش که پابرهنه میان بحثی که میخواهم شروع کنم پریدم اما حرفم را بشنو که میگویم: گوش دادن برای تو اندک لحظه ای وقت میبرد اما برای کسی که نیاز به شنیده شدن دارد دنیای محبت و خوشبختیست و وچقدر ناکامیم که اینگونه پس زده میشویم و گوش کسی یارای شنیدن مارا ندارد! میدانی من در طول این عمر نه چندان درازم با کسانی که نزدیکم شده اند حرف زده ام! همه یشان ادعای…

این استادِ سختگیر اما باهوش…!

این استادِ سختگیر اما باهوش…! روزهای اولی که اخبار شیوع بیماری کرونا رو توی چین می‌­شنیدم، هیچوقتِ هیچوقت… حتی برای یک لحظه هم حال و احوال این روزها و ماه ها رو برای خودم، خونوادم  و مردم کشورم تصور نمی­کردم…! تصور نمی­کردم زمانی برسه که مجبور باشیم برای رفع دل تنگی، به دیدن یک تصویر از عزیزترین هامون از پشت گوشی قناعت کنیم… زمانی برسه که هر روزش شاهد از دست دادن هم وطن هامون باشیم و هیچ کاری از دستمون برنیاد…! زمانی برسه که ذهنمون عاری از هر چشم و هم­چشمی بشه و حتی ذره ای به مادیات این…

زندانیِ درون

زندانیِ درون ۲ هفته تا روز تولد داستانی که میخوام براتون تعریف کنم ما رو میبره به بیست و سوم آبان سال ۱۳۹۸. هر روز داداشم توی خونه میگه آبجی امسال برات یه تولد بگیرم که ااااون سرش ناپیدا باشه هرکدوم ازدوستات رو هرچندتاشون رو که خواستی دعوت کنی و کلی کنار همدیگه کِیف کنین و بهتون خیلی خوش بگذره. وااای خدا میدونه وقتی این شوق و هیجان داداشم رو می بینم که میخواد برام تولد بگیره قند توو دلم آب میشه. دارم تصور میکنم تولدم رو که از اول تا آخر با دوستام اون وسط با آهنگ های نوستالژی…

سفرنامه اربعین حسینی (رسیدن به منزل مقصود)

سفرنامه اربعین حسینی (رسیدن به منزل مقصود) به علت خستگی فراوان در ستون 860 موکبی که حمام و دستشویی داشت را برای استراحت انتخاب کردیم و وارد سالن شده و محل مناسبی را در نظر گرفتیم. قبل از شلوغی خود را به حمام داغ رسانیدیم و با دوش گرفتن، خستگی راه را نسبتا از تن بیرون کردیم. کم کم زائران فراوانی وارد موکب شدند. تعدادشان از صد نفر تجاوز می‌کرد و متاسفانه اغلبشان سیگار می‌کشیدند. درخواست‌های ما هم، برای نکشیدن سیگار، بی‌فایده بود و هر لحظه بر آلودگی هوا افزوده می‌شد، مضافا اینکه اغلبشان با صدای بلند صحبت می‌کردند. شام…

تصادف (قسمت دوم)

تصادف (قسمت دوم) بر اساس داستان واقعی بلندشدم از روی زمین و همچنان همه اون افراد درحال صحبت، خنده، ابراز ناراحتی و تاسف، دادن توصیه‌های پزشکی بودن بالای سرماشینی که چپه روی زمین سقوط کرده و یک نفر هم زیرش گیر افتاده. به چهره بیشتر اون‌ها نگاه کردم و گفتم می‌خوام چندنفر با من همراه بشن تا بتونیم با کمک همدیگه این آقا رو از زیر ماشین دربیاریم (این رو توی دوام یاد گرفتم که به تنهایی موفقیت حاصل نمی‌شه، همدلی و همکاری چند نفر درجهت خدمت کردن حتما ختم بخیر می‌شه) https://kamyararbabzi.ir/wp-content/uploads/2020/10/تصادف-۲.mp3 راوی: فروغ رفیعی اول گفتن: “نه، خطرناکه…

تصادف (قسمت اول)

تصادف (قسمت اول) بر اساس واقعیت ۲۳آبان ۱۳۹۸ بود. هوا سرد و پاییزی. اون شب رفته بودم تولد دوستم و ماشین داداشم دستم بود، موقع برگشتن دیدم که چراغِ گازِ ماشین روشنه خب از اونجا که پمپ گاز، انتهای هفت تیر خلوته بیشتر اوقات، رفتم اون سمت تا ماشین رو گاز بزنم. توی مسیر برگشت، می‌خواستم از بلوار نماز برم آخه خونه داداشم خیابان امام خمینی بود اما نمی‌دونم چطور شد که اومدم سمت وکیل آباد و خب اول باید می‌رفتم میدون پارک و بعدش هم توی بزرگراه شهید کلانتری رانندگی می‌کردم. https://kamyararbabzi.ir/wp-content/uploads/2020/10/Untitled-Session-1_mixdown.mp3 راوی: فروغ رفیعی مسیر برگشت با سرعت…

سفرنامه اربعین حسینی (پیاده‌روی)

سفرنامه اربعین حسینی (پیاده‌روی) مسیرمان از وسط وادی السلام می‌گذشت و در بدو ورود با خیل زیادی از مشتاقان زیارت مواجه شدیم که همه با اشتیاق خاص و با همراه داشتن مقداری توشه راه و حتی با همراه داشتن زن و فرزندان کوچک خود، در مسیر راه حرکت می‌کردند و حتی بعضی از آن‌ها هم گوسفندانی را که برای قربانی در راه کربلا پرورش داده بودند همراه خود می‌بردند. خیابان‌های خروجی نجف و مسیر آن‌ها با پرچم‌های سیاه و سبز و قرمز که بر روی آن‌ها عبارت یا حسین، یا قمر بنی هاشم و یا ابوالفضل عباس نوشته شده بود…

سفرنامه اربعین حسینی (نجف)

سفرنامه اربعین حسینی (نجف)   ظرفیت کوپه چهار نفره بود و ما پنج نفر بودیم. در بدو ورود تا جایی که ممکن بود دعاهای سفر وارده را تلاوت کردیم و قرار شد که به عنوان شام، از غذاهایی که همراهمان آورده بودیم و ماندگاری کمتری داشتن را صرف کنیم. یکی از دوستان به دلیل کمبود جا، کف قطار خوابیدند و ما هم دراز کشیدیم. عده‌ای که خوش‌خواب‌تر بودند زودتر و بقیه بعد از خواندن سوره‌های قرآن، خوابیدند. نماز صبح را در ایستگاه گرمسار خواندیم و ساعت هفت صبح به ایستگاه راه آهن تهران رسیدیم. https://kamyararbabzi.ir/wp-content/uploads/2020/10/قسمت-دوم.mp3 راوی: علی اکبر علی آبادی…